حریصا



حریصا

http://axgig.com/images/26293586170470481981.jpg

حریصا

http://axgig.com/images/47373594798277609137.png

حریصا

http://axgig.com/images/75734466521297713219.png

حریصا

http://axgig.com/images/38425357746943727152.png

حریصا

http://axgig.com/images/41137361271048020212.png

حریصا

http://axgig.com/images/31913719969849442453.jpg

حریصا

http://axgig.com/images/02107215759401487117.jpg

حریصا

http://axgig.com/images/03951736791157992894.jpg



چگونه تثلیث وارد مسیحیت شد

     از یکی از دانشمندان اسلامی سوال کردند چگونه تثلیث وارد مسیحیت شد. ایشان جواب دقیق و قابل تاملی دادند. اگر حوصله داری برایت بگویم.

     -: اگر خسته نیستی من آمادگی شنیدن دارم.

     -: یکی از دانشمندان اسلامی که از بزرگترین محققان معاصر به شمار می‌رود و من افتخار داشته‌ام در مجالس علمی‌اش حضور یابم، درباره چگونگی ورود تثلیث به مسیحیت اینطور می‌گوید:

     «فـریـد وجـدى»[1] از دایـرة المعـارف لاروس نقـل مى‌کنـد به طـور مسلْم، شاگردان نخستین مسیـح که از نـزدیک او را شناخته بودند از ایـن عقیـده (مسیـح یکى از ارکـان تشکیـل دهنده ذات آفریدگـار است) دور بـودند، مثلاً پطرس حوارى، مسیح را فقط مـردى مى‌دانست که بـه او وحى مى‌شـده است، ولى پـولس با عقیـده شاگردان نخستیـن مخالفت کـرد و گفت: مسیـح از انسـان بالاتـر است، او نمونـه‌اى از انسان تــازه‌اى است که از خداوند متولد شده است. تاریخ نشان مى‌دهد پس از در گذشت پیامبران راستین یا در دوران غیبت آنان، گروهى از پیروان وى بر اثر اغواى ضلالت گران، به بت پرستى روى آورده و توحید و یگانه پرستى را که هدف اساسى اعزام پیامبران است ترک مى‌گفتند. گرایش بنى اسراییل به پرستش گوساله و ترک آیین یکتا پرستى، از نمونه‌هاى بارز این موضوع است که تاریخ و قرآن[2] آنرا براى آیندگان ضبط نموده است.

     بنابراین تعجب نخواهیم کرد که پس از رفتن حضرت مسیح از میان پیروان خویش، موضوع سه گانگى به محافل دینى مسیحیان راه یابد و با خون و گوشت آنان آمیخته شود.

     مرور زمان آنچنان موضوع تثلیث را در قلوب مسیحیان، راسخ و استوار نموده است که بزرگترین رفورمیست آنان «لوتر»، که آیین مسیح را از بسیارى از خرافات و افسانه‌ها پاک ساخت و فرقه‌اى را بنام پروتستان پایه گذارى کرد، نتوانست آیین مسیح را از چنگال سه گانگى آزاد سازد.

نظر قرآن درباره تثلیث

     قرآن مجید موضوع تثلیث را مربوط به ادیان پیشین مى‌داند، معتقد است که مسیح به خداى یکتا دعوت مى‌کرده است چنانکه مى‌فرماید:

     لَقَدْ کَفَرَ الَّذِیَن قَالُوآ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ بنُ مَرْیَمَ وَ قَالَ الْمَسِیُح یَـبَنى إِسْرائیلَ اعْبُدُواللّهَ رَبّىِ وَ رَبَّکُمْ اَّنِهُ مَن یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِ الجَنَّة؛ آنان که مى‌گویند: خدا همان مسیح فرزند مریم است، کافر شده‌اند، (در حالیکه) مسیح مى‌گفت؛ خدا را که پروردگار من و شما است بپرستید، هرکس براى خدا شرک ورزد بهشت بر او حرام است.[3]

     این مسیحیان هستند که به تقلید از ادیان دیگر، آنرا به آیین مسیح وارد ساختند. چنانکه مى‌فرماید:

     وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُمْ بِاَفْواَهِهِمْ یُضاهِؤنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ، قَتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ؛ مسیحیان مى‌گویند: مسیح فرزند خداست، این سخنى است که آنرا در زبان مى‌گویند (و در باطن به آن ایمان ندارند) آنان تظاهر به گفتار کسانى مى‌کنند که پیش از آنان (با داشتن چنین عقیده اى) کفر ورزیدند، از رحمت خدا دور باشند چگونه با دیدن دلایل یگانگى خدا، از راه حق منحرف مى‌شوند.[4]

     بررسى‌هاى اخیر دانشمندان، نظریه قرآن را به روشنى ثابت کرده است، زیرا در قرن ششم پیش از میلاد مسیح، اصلاحاتى در آیین برهمن‌ها پدید آمد و در نتیجه آیینى به نام هندو به وجود آمد. در این آئین خداى ازلى و ابدى در سه مظهر و سه خدا تجلى نمود، به نامهاى:

·     برهما  (پدید آورنده).

·     ویشتو  (نگهدارنده).

·     سیفا  (کشنده).

     و هم اکنون ثالوث مقدس (هندوها) به صورت سه جمجمه ى بهم چسبیده در نمایشگاه هند موجود است. آنان در کتب مذهبى این سه اصل را چنین توضیح مى‌دهند.

·     برهمن پدید آورنده و آغازگر پیدایش است و همیشه آفریدگار لاهوتى است و آنرا پدر مى‌گویند.

·     ویشتو نگهدارنده ایست که آنرا پسر خدا مى‌دانند که از سوى خداى پدر آمده است.

·     سیفا پدید آورنده و نابود کننده و برگرداننده جهان است.

     مؤلف کتاب «العقائد الوثنیة فى الدیانة النصرانیة» با بررسى همه جانبه در دیگر خرافات مسیحیت، ثابت کرده است که ثالوث مقدس، صدها سال پیش از میلاد مسیح در آیین برهمن‌ها و هندوها و دیگر آیین‌هاى خرافى وجود داشته است و در اینباره به کتابهاى ارزنده و تصاویر زنده‌اى استناد جسته که هم اکنون در پرستشگاه‌ها و معبدها و موزه‌ها موجود است و این خود، سند زنده‌اى بر گفتار قرآن مى‌باشد.

     «گستاولبون» مى‌نویسد: مسیحیت در پنج قرن اول، با جذب عوامل فلسفى، مذهبى، یونانى و شرقى به حیات خود ادامه داد و به همین ترتیب مخلوطى گردید از معتقدات شرقى مخصوصاً معتقدات مصرى و ایرانى که در اویل قرن اول میلادى در سرزمینهاى اروپایى انتشار یافته بود و در نتیجه مردم، تثلیث تازه‌اى به نام پدر، پسر، روح القدس بجاى تثلیث قدیمى نروپى تر و ژنون و نرو پذیرفتند.

     حالا نظرت درباره خدای انجیل و تثلیث چیست؟!

     -: راستش را بخواهی من یک خورده گیج شدم. حرف‌های تو با دانسته‌های من سنخیت ندارد که هیچ، در تعارض هم هست. اگر بشود دوست دارم مطالعه و تحقیقی کنم؛ بعد دوباره در اینباره صحبت کنیم.

     -: من حرفی ندارم. اگر فکر می‌کنی با مطالعه و بررسی بیشتر، می‌توانی خدشه‌ای در حرف‌های علمی و منطقی زده شده وارد کنی، من مشتاقم تا بشنوم.



[1]. دایرة المعارف فرید وجدى ماده (ثالوث).

[2]. سوره طه ، آیات 85 - 99.

[3]. سوره مائده ، آیه 72.

[4]. سوره توبه ، آیه 30.

http://axgig.com/images/59496920242980852924.png

آیت الله وحید خراسانی و مراسم عشا ربانی

      در  کتاب  "حریصا" می خوانیم:


     شنبه شده بود و فردا با کارل قرار داشتم؛ اما هنوز موفق نشده بودم «سفر پیدایش»[1] را مطالعه کنم. سه شنبه که از حریصا برمی گشتم با خودم قرار گذاشتم که در این چند روز فرصتی که تا یکشنبه دارم سفر پیدایش را مطالعه کنم. آخر از مطالعه‌ی چند سال پیش نکاتی قابل بحث و تامل به یاد داشتم که باید مرور می‌شد. صبح به یادداشت‌هایم - یا به تعبیر ما طلبه‌ها تقریرات - از درس آیت الله وحید خراسانی[2] نگاهی انداختم. چند سالی است ایشان چهارشنبه‌ها به جای «خارج اصول فقه» که هر روز درس می‌دهند، تفسیر قرآن می‌گویند. سال گذشته که آن کشیش هتاک آمریکایی قرآن را به آتش کشید، ایشان در بحث تفسیرشان به نقد انجیل و چالش‌های مسیحیت پرداختند. آنقدر بحث مفید و باارزشی بود که ثانیه شماری می‌کردم چهارشنبه بیاید و در درس ایشان حاضر شوم. ایشان سوالات و اشکالاتی را مطرح نمودند و از پاپ و کلیسا جواب خواستند؛ اما آنقدر بحثشان قوی و مستدل بود که هیچ کس لب از لب باز نکرد!

     مطالعه آن یادداشت ها، روزهای شیرین سال پیش را به یادم آورد. چهارشنبه‌ای بارانی بود که حضرت آیة الله، بالای منبر مسجد اعظم رفت[3]. سخن را با آیاتی از سوره یس آغاز کرد. آنجا که میفرماید: وَالْقُرْآنِ الْحَکیمِ، إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ، عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ. بحث بسیار شیرینی بود و با استدلالات قوی و متقن استاد، حلاوتش محسوس تر هم می‌شد. گزیده‌ای از جملات آن روز درس چنین بود:

     انجیل یوحنّا از بقیه اناجیل عندهم اقواست و وجه‌اش این است که یوحنّا علاوه بر گرفتن کلمات مسیح از خود او به عقیده آنها، صاحب مکاشفات یوحنّاست. لذا ما در وجه اول به این انجیل، راه معرفت به ضد را طی کردیم. البته این نکته مخفی نماند انجیلی که بر عیسی نازل شده، مورد تصدیق قرآن است و آن نزد امام زمانعحمی‌باشد. بحث بر سر این انجیل که مبنای تمام تشکیلات دو فرقه مسیحیت از کاتولیک و پروتستان است می‌باشد. در این انجیل که میزان قطعی اعتقاداتشان است آمده که عیسی کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه‌ی خود خدا بود. در قرآن تعبیر کلمه هست. بِکَلِمَةٍ مِنْه‏ اسْمُهُ الْمَسیحُ عیسَى ابْنُ مَرْیَم[4]. آن کلمه با این کلمه فرق دارد. در نفس کلمه تحریفی نیست. تحریف در ملحقات کلمه است. کلمه‌ی خود خدا بود، نتیجه این می‌شود که عیسی مشتق از خداست. قطعه‌ای از الوهیت است. در بحث مذهبی باید به قدری قوی بود که تمام ارکان مذاهب اربعه از جواب عاجز باشند. در بحث دینی هم اینچنین است. لذا باید با کمال دقت آیات را دید و بر اساس حکمت بحث کرد، نه تعصب. چون اساس این دین بر حکمت است و بر حق؛ و انحراف از حق در هر بابی مردود و باطل است.

     چون به تازگی و یکدفعه هوا سرد شده بود، حال مزاجی استاد خوب نبود و سرفه می‌کردند و سخن گفتن برایشان سخت بود. برای همین فرمودند: البته ما هر وقت نتوانستیم پایین می‌آییم، تعارف نداریم.

     انجیلی قدیمی به دست گرفته بودند و از روی آن سطوری را خواندند برای شاهد مثال. ماجرای این بود که نانی بر موسی نازل شده بود و در قرآن هم در ماجرای «المن و السلوی»[5] بدان اشاره شده است اما با تفاوت‌هایی نسبت به کتاب مقدس. مسیحی‌ها به عیسی گفتند معجزه موسی نانی بود، معجزه تو چیست؟! عیسی در جواب آنها گفت: اگر بر موسی نانی نازل شد، من خودم نان حیات هستم. هرکه پیش من آید، هرگز گرسنه نمی‌شود و هر که ایمان آورد هرگز تشنه نمی‌گردد. اینجا بود که استاد فرمودند:

     این مراسم عشاء ربانی چیست! غذایی که خون خدا را در رگهای آنان جاری می‌کند و مسیح در روحشان می‌رود. این معنایش این می‌شود که وقتی کشیش‌ها در کلیسا روابط نامشروع دارند، یعنی مسیح لواط را مرتکب شده. چون آنان جزئی از مسیح شده‌اند و او در خون و روحشان جاری گشته است. این چه دین و آیینی است؟! همچنان که مذهب شیعه بین مذاهب مظلوم است، این دین هم بین ادیان مظلوم است. ختام مطلب این است: إِنَّ مَثَلَ عیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُون‏ (آل عمران-59) إِنَّمَا الْمَسیحُ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْیَم‏ (نساء-171) مَا الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَة (مائده-75) وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْک‏ (اسراء-111)[6]. این هدایت است یا مسیحیت؟! این حکمت است یا آن! این دین است یا آن!

     تا ظهر مرور یاددشت‌ها تمام شد.


[1]. نخستین بخش از کتاب مقدس و اولین کتاب از «اسفار پنجگانه» یا تورات.

[2]. آیت الله وحید خراسانی از مراجع بزرگ تقلید شیعه در قم.

[3]. دوازدهم آبان 1389.

[4]. سوره آل عمران –  آیه  45.

[5]. سوره اعراف  -  آیه 160.

[6]. مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است؛ که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود: «موجود باش!» او هم فوراً موجود شد. (بنابر این، ولادت مسیح بدون پدر، هرگز دلیل بر الوهیّت او نیست.)‏ (آل عمران-59) مسیح عیسی بن مریم فقط فرستاده خدا، و کلمه (و مخلوق) اوست، که او را به مریم القا نمود‏ (نساء-171)  مسیح فرزند مریم، فقط فرستاده (خدا) بود؛ پیش از وی نیز، فرستادگان دیگری بودند، مادرش، زن بسیار راستگویی بود (مائده-75) و بگو: «ستایش برای خداوندی است که نه فرزندی برای خود انتخاب کرده، و نه شریکی در حکومت دارد‏ (اسراء-111).

3


با وجود تصریحات پیامبر، ابوبکر چگونه به خلافت رسید؟



  • با وجود تصریحات پیامبر، ابوبکر چگونه به خلافت رسید؟

     حضرت على جريان اين واقعه را در خطبه 192نهج البلاغه چنين شرح مى‌دهد:

     ياران پيامبر9 كه حافظان تاريخ زندگى او هستند به خاطر دارند كه من هرگز لحظه‌اى از خدا و پيامبر او سرپيچى نكرده‌ام. در جهاد با دشمن كه قهرمانان فرار مى‌كردند و گام به عقب مى‌نهادند، از جان خويش در راه پيامبر خدا دريغ نكردم. رسول خدا9 جان سپرد در حالى كه سرش بر سينه من بود و بر روى دست من جان از بدن او جدا شد و من براى تبرک دست بر چهره‌ام كشيدم. آنگاه بدن او را غسل دادم و فرشتگان مرا يارى مى‌كردند. گروهى از فرشتگان فرود آمده گروهى بالا مى‌رفتند و همهمه آنان كه بر جسد پيامبر نماز مى‌خواندند مرتّب به گوش مى‌رسيد؛ تا اينكه او را در آرامگاه خود نهاديم. هيچ كس در حال حيات و مرگ پيامبر9 از من به او سزاوارتر و شايسته تر نيست.

     درگذشت پيامبر9 گروهى را در سكوت فرو برد و گروهى ديگر را به تلاشهاى مرموز و مخفيانه وا داشت.

     پس از درگذشت پيامبر9 نخستين واقعه‌اى كه مسلمانان با آن روبرو شدند موضوع تكذيب وفات پيامبر از جانب «عمر» بود. او غوغايى در برابر خانه پيامبر برپا كرده و افرادى را كه مى‌گفتند پيامبر فوت شده است را تهديد مى‌كرد. هرچه «عباس» و «ابن‌ام مكتوم» آياتى را كه حاكى از امكان مرگ پيامبر بود تلاوت مى‌كردند، مؤثّر نمى‌افتاد. تا اينكه دوست او «ابوبكر» كه در بيرون مدينه به سر مى‌برد آمد و چون از ماجرا آگاه شد با خواندن آيه سی سوره زمر "إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ؛ تو مى‌مى ميرى و ديگران نيز مى‌ميرند" كه قبل از او ديگران نيز تلاوت كرده بودند عمر را خاموش كرد.

     هنگامى كه حضرت على7 مشغول غسل پيامبر9 شد و گروهى از اصحاب او را كمک مى‌كردند و در انتظار پايان يافتن غسل و كفن بودند و خود را براى خواندن نماز بر جسد مطهّر پيامبر آماده مى‌كردند، جنجال «سقيفه بنى ساعده» به جهت انتخاب جانشين براى پيامبر9 برپا شد. رشته كار در سقيفه در دست انصار بود، امّا وقتى «ابوبكر» و «عمر» و «ابوعبيده» كه از مهاجران بودند از برپايى چنين انجمنى آگاه شدند، جسد پيامبر9 را كه براى غسل آماده مى‌شد ترک كردند و به انجمن انصار در سقيفه پيوستند و پس از جدالهاى لفظى و احياناً زد و خورد، ابوبكر با پنج رأى به عنوان خليفه رسول اللّه انتخاب شد، در حالى كه احدى از مهاجران، جز آن سه نفر، از انتخاب او آگاه نبودند.

     در اين گيرودار كه حضرت علی7 مشغول تجهيز پيامبر9 بود و انجمن سقيفه نيز به كار خود مشغول، «ابوسفيان» كه شمّ سياسى نيرومندى داشت، به منظور ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان در خانه حضرت على7 را زد و به ایشان گفت: دستت را بده تا من با تو بيعت كنم و دست تو را به عنوان خليفه مسلمانان بفشارم، كه هرگاه من با تو بيعت كنم احدى از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت برنمى خيزد، و اگر فرزندان عبد مناف با تو بيعت كنند كسى از قريش از بيعت تو تخلّف نمى‌كند و سرانجام همه عرب، تو را به فرمانروايى مى‌پذيرند.

     ولى حضرت على7 سخن ابوسفيان را بى اهميت تلقى كرد و چون از نيّت او آگاه بود فرمود: من فعلاً مشغول تجهيز پيامبر9 هستم.

     همزمان با پيشنهاد ابوسفيان يا قبل از آن، «عباس» نيز از حضرت على7 خواست كه دست برادر زاده خود را به عنوان بيعت بفشارد، ولى آن حضرت از پذيرفتن پيشنهاد او نيز امتناع ورزيد.

     چيزى نگذشت كه صداى تكبير به گوش آنان رسيد. حضرت على7 جريان را از عباس پرسيد. عبّاس گفت: نگفتم كه ديگران در اخذ بيعت بر تو سبقت مى‌جويند؟ نگفتم كه دستت را بده تا با تو بيعت كنم؟ ولى تو حاضر نشدى و ديگران بر تو سبقت جستند.

آيا پيشنهاد عباس و ابوسفيان واقع بينانه بود؟


     چنانكه حضرت على7 تسليم پيشنهاد عباس مى‌شد و بلافاصله پس از درگذشت پيامبر9 گروهى از شخصيتها را براى بيعت دعوت مى‌كرد، مسلّماً اجتماع سقيفه به هم مى‌خورد و يا اساساً تشكيل نمى‌شد. زيرا ديگران هرگز جرأت نمى‌كردند كه مسئله مهم خلافت اسلامى را در يک محيط كوچکی كه متعلّق به گروه خاصى بود مطرح سازند و فردى را با چند رأى براى زمامدارى انتخاب كنند.

     با اين حال، پيشنهاد عمومى پيامبر و بيعت خصوصى چند نفر از شخصيتها با حضرت على7 دور از واقع بينى بود و تاريخ درباره اين بيعت همان داورى را مى‌كرد كه در باره بيعت ابوبكر كرده است. زيرا زمامدارى حضرت على7 از دو حال خالى نبود: يا ایشان7 ولىّ منصوص و تعيين شده از جانب خداوند بود يا نبود. در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت و اخذ رأى براى خلافت و كانديدا ساختن خود براى اشغال اين منصب يک نوع بى اعتنايى به تعيين الهى شمرده مى‌شد و موضوع خلافت را از مجراى منصب الهى و اينكه زمامدار بايد از طرف خدا تعيين گردد خارج مى‌ساخت و در مسير يک مقام انتخابى قرار مى‌داد؛ و هرگز يک فرد پاكدامن و حقيقت بين براى حفظ مقام و موقعيت خود به تحريف حقيقت دست نمى‌زند و سرپوشى روى واقعيت نمى‌گذارد، چه رسد به امام معصوم. در فرض دوّم، انتخاب حضرت على7 براى خلافت همان رنگ و انگ را مى‌گرفت كه خلافت ابوبكر گرفت و صميمى ترين يار او، خليفه دوّم، پس از مدتها درباره انتخاب ابوبكر گفت:

     كانَتْ بَيْعَةُ أَبِي بَكْر فَلْتَةً وَقَى اللّهُ شَرَّها؛ انتخاب ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرّش را باز داشت.[1]

     از همه مهمتر اينكه ابوسفيان در پيشنهاد خود كوچكترين حسن نيّت نداشت و نظر او جز ايجاد اختلاف و دودستگى و كشمكش در ميان مسلمانان و استفاده از آب گِل آلود و بازگردانيدن عرب به دوران جاهليت و خشكاندن نهال نوپاى اسلام نبود.

     وى وارد خانه حضرت على7 شد و اشعارى چند در مدح آن حضرت سرود كه ترجمه دو بيت آن به قرار زير است:

     فرزندان هاشم! سكوت را بشكنيد تا مردم، مخصوصاً قبيله‌هاى تَيْم وعَدى در حقّ مسلّم شما چشم طمع ندوزند.

     امر خلافت مربوط به شما و به سوى شماست و براى آن جز حضرت على كسى شايستگى ندارد.[2]

ولى حضرت على7 به طور كنايه به نيّت ناپاک او اشاره كرد و فرمود: تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم.

     طبرى مى‌نويسد: على او را ملامت كرد و گفت: تو جز فتنه و آشوب هدف ديگرى ندارى. تو مدّتها بدخواه اسلام بودى. مرا به نصيحت و پند و سواره و پياده تو نيازى نيست.[3]

     ابوسفيان اختلاف مسلمانان را درباره جانشينى پيامبر9 به خوبى دريافت و درباره آن چنين ارزيابى كرد: طوفانى مى‌بينم كه جز خون، چيز ديگرى نمى‌تواند آنرا خاموش سازد.[4] ابوسفيان در ارزيابى خود بسيار صائب بود و اگر فداكارى و از خودگذشتگى خاندان بنى هاشم نبود، طوفان اختلاف را جز كشت و كشتار چيزى نمى‌توانست فرو نشاند.

گروه كينه توز

     بسيارى از قبايل عرب جاهلى به انتقام جويى و كينه توزى مشهور و معروف بودند و اگر در تاريخ عرب جاهلى مى‌خوانيم كه حوادث كوچک همواره رويدادهاى بزرگى را به دنبال داشته به اين جهت بوده است كه هيچگاه از فكر انتقام بيرون نمى‌آمدند. درست است كه آنان در پرتو اسلام تا حدى از سنّتهاى جاهلانه دست كشيدند و تولدى دوباره يافتند، امّا چنان نبود كه اين نوع احساسات كاملاً ريشه كن شده، اثرى از آنها در زواياى روح آنان باقى نمانده باشد، بلكه حس انتقام جويى پس از اسلام نيز كم و بيش به چشم مى‌خورد.

     بى جهت نيست كه «حُباب بن مُنذر»، مرد نيرومند انصار و طرفدار انتقال خلافت به جبهه انصار، در انجمن سقيفه رو به خليفه دوم كرد و گفت: ما با زمامدارى شما هرگز مخالف نيستيم و بر اين كار حسد نمی‌ورزيم، ولى از آن مى‌ترسيم كه زمام امور به دست افرادى بيفتد كه ما فرزندان و پدران و برادران آنان را در معركه‌هاى جنگ و براى محو شرک و گسترش اسلام كشته‌ايم، زيرا بستگان مهاجران به وسيله فرزندان انصار و جوانان ما كشته شده‌اند. چنانچه همين افراد در رأس كار قرار گيرند وضع ما قطعاً دگرگون خواهد شد.

سكوت پر معنى

     جاى گفتگو نيست كه شهادت پيامبر9 جامعه اسلامى و خاندان رسالت را با بحران عجيبى روبرو ساخت و هر لحظه بيم آن مى‌رفت كه آتش جنگ داخلى ميان مسلمانان بر سر موضوع خلافت و فرمانروايى شعله ور شود و سرانجام جامعه اسلامى به انحلال گرايد و قبايل عرب تازه مسلمان به عصر جاهليت و بت پرستى بازگردند.

     نهضت اسلام، نهضت جوان و نهال نوبنيادى بود كه هنوز ريشه‌هاى آن در دلها رسوخ نكرده و اكثريت قابل ملاحظه‌اى از مردم، آنرا از صميم دل نپذيرفته بودند.

     هنوز حضرت على7 و بسيارى از ياران با وفاى پيامبر9، از تغسيل و تدفين پيامبر فارغ نشده بودند كه دو گروه از اصحاب مدّعى خلافت شدند و جار و جنجال بسيارى به راه انداختند. اين دو گروه عبارت بودند از:

     1ـ انصار، به ويژه تيره «خزرج»، كه پيش از مهاجران در محلى به نام سقيفه بنى ساعده دور هم گرد آمدند و تصميم گرفتند كه زمام كار را به «سعد بن عباده» رئيس خزرجيان بسپارند و او را جانشين پيامبر سازند. ولى چون در ميان تيره‌هاى انصار وحدت كلمه نبود و هنوز كينه‌هاى ديرينه ميان قبايل انصار، مخصوصاً تيره‌هاى «اوس» و «خزرج» به كلّى فراموش نشده بود، جبهه انصار در صحنه مبارزه با مخالفت داخلى روبرو شد و اوسيان با پيشوايى «سعد» كه از خزرج بود مخالفت نمودند و نه تنها او را در اين راه يارى نكردند بلكه ابراز تمايل كردند كه زمام كار را فردى از مهاجران به دست بگيرد.

     2ـ مهاجران و در رأس آنان ابوبكر و همفكران او. اين گروه با اينكه در انجمن سقيفه در اقليت كامل بودند، ولى به علتى كه اشاره شد توانستند آرائى براى ابوبكر گرد آورند و سرانجام پيروزمندانه از انجمن سقيفه بيرون آيند و در نيمه راه تا مسجد نيز آراء و طرفدارانى پيدا كنند و ابوبكر، به عنوان خليفه پيامبر، بر منبر رسول خدا9 قرار گيرد و مردم را براى بيعت و اطاعت دعوت كند.

جناح سوم و مسئله خلافت

     در برابر آن دو جناح، جناح سومى وجود داشت كه از قدرت روحى و معنوى بزرگى برخوردار بود. اين جناح تشكيل مى‌شد از شخص امير مؤمنان حضرت علی7 و رجال بنى هاشم و تعدادى از پيروان راستين اسلام كه خلافت را مخصوص حضرت على7 مى‌دانستند و او را از هر جهت براى زمامدارى و رهبرى شايسته تر از ديگران مى‌ديدند.

     آنان با ديدگان خود مشاهده مى‌كردند كه هنوز مراسم تدفين جسد مطهر پيامبر گرامى9 به پايان نرسيده بود كه دو جناح مهاجر و انصار بر سرخلافت پيامبر به جنگ و ستيز برخاستند.

     اين جناح براى اينكه مخالفت خود را به سمع مهاجرين و انصار بلكه همه مسلمانان برسانند و اعلام كنند كه انتخاب ابوبكر غير قانونى و مخالف تنصيص پيامبر اكرم9 است، در خانه‌ی حضرت زهرا3 متحصّن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمى‌شدند. ولى اين تحصّن سرانجام در هم شكست و مخالفان خلافت مجبور شدند خانه دخت گرامى پيامبر را ترک گويند و به مسجد بروند.

     در آن وضعيت، وظيفه جناح سوم بسيار سنگين بود. به ويژه حضرت علی7 كه با ديدگان خود مشاهده مى‌كرد خلافت و رهبرى اسلامى از محور خود خارج مى‌شود و به دنبال آن امور بسيارى از محور خود خارج خواهد شد. از اين رو، حضرت علی7 تشخيص داد كه ساكت ماندن و هيچ نگفتن، يک نوع صحّه بر اين كار نارواست كه داشت شكل قانونى به خود مى‌گرفت و سكوت شخصيتى مانند حضرت علی7 ممكن بود براى مردم آن روز و مردمان آينده نشانه حقّانيّت مدّعى خلافت تلقى شود. پس مُهر خاموشى را شكست و به نخستين وظيفه خود كه ياد آورى حقيقت از طريق ايراد خطبه بود عمل كرد و در مسجد پيامبر9، كه به اجبار از او بيعت خواستند، رو به گروه مهاجر كرد و گفت:

    ‌اى گروه مهاجر، حكومتى را كه حضرت محمّد9 اساس آن را پى ريزى كرد از دودمان او خارج نسازيد و وارد خانه‌هاى خود نكنيد. به خدا سوگند، خاندان پيامبر به اين كار سزاوارترند، زيرا در ميان آنان كسى است كه به مفاهيم قرآن و فروع و اصول دين احاطه كامل دارد و به سنّتهاى پيامبر آشناست و جامعه اسلامى را به خوبى مى‌تواند اداره كند و جلو مفاسد را بگيرد و غنايم را عادلانه قسمت كند. با وجود چنين فردى نوبت به ديگران نمى‌رسد. مبادا از هوى و هوس پيروى كنيد كه از راه خدا گمراه و از حقيقت دور مى‌شويد.[5]

     حضرت علی7 براى اثبات شايستگى خويش به خلافت، در اين بيان، بر علم وسيع خود به كتاب آسمانى و سنّتهاى پيامبر9 و قدرت روحى خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تكيه كرده است. اگر به پيوند خويشاوندى با پيامبر9 نيز اشاره داشته يک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده كه به انتساب خود به پيامبر تكيه مى‌كردند.

     طبق روايات اسلامی، حضرت علی7 با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر رفتند، شايستگى خود را براى خلافت، همچون بيان پيشين از طريق علم به كتاب و سنّت و سبقت در اسلام بر ديگران و پايدارى در راه جهاد و فصاحت در بيان و شهامت و شجاعت روحى احتجاج كرد؛ چنانكه فرمود:

     من در حيات پيامبر و هم پس از مرگ او به مقام و منصب او سزاوارترم. من وصىّ و وزير و گنجينه اسرار و مخزن علوم او هستم. منم صدّيق اكبر و فاروق اعظم. من نخستين فردى هستم كه به او ايمان آورده او را در اين راه تصديق كرده‌ام. من استوارترين شما در جهاد با مشركان، اعلمِ شما به كتاب و سنّت پيامبر، آگاهترينِ شما بر فروع و اصول دين، و فصيحترينِ شما در سخن گفتن و قويترين و استوارترينِ شما در برابر ناملايمات هستم. چرا در اين ميراث با من به نزاع برخاستيد؟[6]

     اين نه تنها منطق حضرت علی7 است، بلكه برخى از مخالفان او نيز كه گاه با وجدان بيدار سخن مى‌گفتند به شايستگى ایشان براى خلافت اعتراف مى‌كردند و اذعان می‌داشتند كه با مقدّم داشتن ديگرى بر او، حقّ بزرگى را پايمال كرده‌اند.

     هنگامى كه ابوعبيده جرّاح از امتناع حضرت علی7 از بيعت با ابوبكر آگاه شد رو به امام كرد و گفت:

     زمامدارى را به ابوبكر واگذار كه اگر زنده ماندى و از عمر طولانى برخوردار شدى تو نسبت به زمامدارى از همه شايسته تر هستى، زيرا ملكات فاضله و ايمان نيرومند و علم وسيع و درک و واقع بينى و پيشگامى در اسلام و پيوند خويشاوندى و دامادى تو نسبت به پيامبر9 بر همه محرز است.[7]

* * *

     آنچه از این صفحات تاریخ[8] و صفحات بعد از آن نتیجه می‌گیریم اینکه:

1.عده‌ای از اختلاف بین قبایل مدینه و مشغولیت حضرت علی7 به کار کفن و دفن پیامبر9 استفاده کرده و مزدورانه خلافت را غصب نمودند.

2.برخی از منافقان و ساده لوحان امت نزد حضرت علی7 آمدند و ایشان را ترغیب به بیعت و مقابله نمودند.

3.مردم، بیعت روز غدیر را زیر پا گذاشتند و با گروه مدعی خلافت بیعت نمودند.

4.حضرت علی برای آنکه جامعه اسلامی که جامعه‌ای نوپا بود دچاز تشتت و از هم گسیختگی نشود و بسیاری از نو مسلمانان راه ارتداد در پیش نگیرند، تنها به سخنرانی و تطهیر افکار عمومی و تحصن در خانه اقدام نمودند و دست به قیام مسلحانه نزدند.

5.بیعت با غاصبان خلافت کاری نسنجیده و عجولانه بود که بعدها خود سردمداران کودتای سقیفه به آن اعتراف نمودند.
 
 
منبع :  حریصا (گفتگوهای جوان مسلمان و مسیحی)
 تالیف: علی صفدری طهرانی
 
 __________________________
 
پی نوشت:
 
[1]. تاريخ طبرى ، ج3، ص 205 -  سيره ابن هشام ، ج4، ص 308.

[2]. الدرجات الرفيعة، ص 87:

بَنِى هاشِم لا تُطْعِمُوا النّاسَ فِيكُمْ       فَما الأَمْرُ إِلاّ فِيكُمُ وَإِلَيْكُمُ

وَلا سِيَّما تَيْمِ ابنِ مَرَّةَ أَوْ عَدِيّ       وَلَيْسَ لَها إِلاّ أَبُو حَسَن عَلِيّ.

[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج2، ص 45.

[4]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج2، ص 44 به نقل از كتاب السقيفة جوهرى - «إِنّي لأرى عَجاجَةً لا يُطْفِؤها إِلاّ الدّمُ».

[5]. الإمامة والسياسة ، ج 1 ، ص 11.

[6]. احتجاج طبرسى ، ج 1،  ص 95.

[7]. الامامة و السياسة ، ج 1،  ص 12.

[8]. فروغ ولایت ، آیة الله جعفر سبحانی ، ص 149 - 155.

اگر خلافت به دست حضرت علی می‌افتاد چه اتفاقی رخ می‌داد؟

  • اگر خلافت به دست حضرت علی می‌افتاد چه اتفاقی رخ می‌داد؟
     برای روشن شدن پاسخ، سؤال را این گونه نیز می‌توان مطرح نمود که، اگر پیامبر اسلام، سی سال دیگر بر عمر مبارکشان افزوده می‌شد، چه اتفاقی برای جهان اسلام رخ می‌داد؟!
     زیرا وقتی پیامبر تصریح می‌فرمایند که علی برای او همانند هارون برای موسی است،  و وقتی که بر اساس کلمۀ "انفسنا" در آیۀ مباهله،  که به اجماع مسلمانان، تنها علی و فاطمه و دو فرزندشان، به همراه پیامبر بودند؛  علی به تصریح قرآن کریم، نفس پیامبر  قلمداد گردیده است؛ شکی نمی‌ماند که رهبری ایشان همانند رهبری پیامبر است. این موضوع، کراراً توسط خود پیامبر  نیز با تعابیر مختلف بیان شده است. از جمله این که: "تو از من هستی و من از تو هستم"  و ...؛ بنابراین و با این بیان دیگر نمی‌توان انتظار داشت که مسیر زندگانی سی سالۀ امیرالمؤمنین  بعد از شهادت پیامبر اسلام ، جز همان مسیر روشن و واضحی باشد که توسط پیامبر  ترسیم شده است، چه امام علی  بر مسند خلافت باشد و یا در گوشۀ عزلت.
     به همین دلیل، پاسخ آن است که اگر علی  از ابتدا به خلافت می‌رسید، دقیقاً همان خط و مشی پیامبر  را ادامه می‌داد؛ از جمله این که تلاش می‌نمود که مسیر هدایت را همواره واضح و روشن نگه دارد، تا کمکی برای طالبان رستگاری و سعادت باشد که زودتر به سر منزل مقصود برسند.
     عبارتی با عنوان: «المحجة البیضاء» در کلام عرب وجود دارد که ترجمۀ فارسی آن «راه روشن» است. پیامبر اکرم خطاب به اصحابش چنین فرمودند: "اگر شما بعد از من، از علی  اطاعت نمایید - و گمان نکنم که چنین کاری را انجام دهید!- قطعا او را هدایت شده و هدایت کننده‌ای خواهید یافت که شما را به «راه روشن» رهنمون خواهد می‌کند".
     نکته قابل توجه اینکه اگر حضرت علی  خلافت را به دست می‌گرفت، مردم را به «راه روشن» هدایت می‌نمود، مورد تأیید خلفای پیشین که به نحوی در دور نگه داشتن ایشان از خلافت سهیم بودند؛ نیز قرار داشت و آنان هم این واقعیت را انکار نمی‌نمودند! عمر بن خطاب که به عنوان دومین خلیفه شناخته می‌شود در سخنانی خصوصی با ابن عباس، چنین بیان می‌کند که اگر بعد از او، علی  خلافت را به دست گیرد، مردم را در «راه روشن» قرار خواهد داد.
     همچنین خلیفۀ دوم، زمانی که در صدد تعیین کاندیداهایی برای شورای تعیین خلیفۀ بعدی بود، با اینکه هر کدام از اعضای شورای انتصابی را به نقیصه‌ای متهم نمود و حضرت علی را به شوخ طبعی تنقیص کرد، اما خطاب به حضرت علی گفت که سوگند به خدا اگر ایمان تو را با ایمان تمام مردم زمین بسنجند، ایمان تو برتری خواهد داشت! حضرت علی بعد از شنیدن این سخنان، مجلس را ترک نمود. بعد از رفتن امام، عمر بن خطاب، خطاب به دیگر حاضران گفت که من شخصی را می‌شناسم که اگر اختیار خود را به دست او بسپارید، شما را به «راه روشن» هدایت خواهد نمود! حاضران گفتند: او کیست؟! گفت: همان شخصی که اکنون از مجلس ما خارج شد...!
    بنابر دلایل و روایات فوق، درمی یابیم که در صورت تحویل خلافت به حضرت علی، مهمترین کاری که به دست ایشان انجام می‌شد، روشن نگاه داشتن مسیر هدایت برای بشر بود، تا هیچ فردی عذر و بهانه‌ای برای انحراف نداشته باشد. در این رابطه، ایشان بیان فرمودند که اگر زمینه‌های لازم برایم مهیا شود، پیروان تورات و انجیل و زبور و قرآن را، هر کدام با استفادۀ از کتاب آسمانی خودشان، به راه حق خواهم کشاند.
     در این زمینه سخن بسیار است که خود بحث مفصل و فرصت درخوری را می‌طلبد.
 
منبع :  حریصا (گفتگوهای جوان مسلمان و مسیحی)
 تالیف: علی صفدری طهرانی

یادداشت حجت الاسلام صادق جابروندی برای کتاب "حریصا"

یادداشت حجت الاسلام صادق جابروندی برای کتاب "حریصا" :

با عرض تبریک خدمت حاج آقا صفدری

این کتاب را مطالعه نمودم و واقعا بنده را منقلب کرد، مطالبی بسیاری ارزنده و علمی در این کتاب نهفته بود.

انشالله این کتاب ذخیره ای برای آخرت حاج آقا صفدری باشد.


« حریصا »




     حریصا
منطقه ای سیاحتی در لبنان است که دو جوان مسلمان و مسیحی از آنجا گفتگوهایشان را آغاز و با هم وعده می کنند تا به دور از تعصب از دین هایشان بگویند و دفاع کنند؛ هر که شکست خورد حق را بپذیرد و به دین دیگری در آید...

     حریصا کتابی است که در آن مهمترین شبهات مسیحیت به اسلام پاسخ داده می شود و مهمترین اشکالات مسیحیت مورد بررسی قرار می گیرد.
     برای شناخت بهتر اسلام و نقدهای مسیحیت این کتاب را حتما مطالعه نمایید.


حریصا کجاست؟


خرید کتاب حریصا




بخش هایی از کتاب :

حضرت محمد (ص) در کلام دکتر مارکس و جرج برنارد شاو

کاش حداقل مسیحی‌های دنیا «پولس» را می‌شناختند

مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق

اولین برخورد دكتر گاری ميلر با اسلام

در قرآن، از انجیل و تورات به هدایت و نور تعبیر شده، آیا این طور نیست؟

سفر پیدایش و درس آیت الله وحید خراسانی

خدای انجیل!

پس به حکم خود عیسی، عیسی از نبوت افتاد

اظهارات گوته و ناپلئون بناپارت درباره قرآن

یکی از انجیل هایی که جنجالهای بسیاری در اروپا به پا کرد...



حجاب یا بکینی، کدام بهتر است؟

در صفحات 151 تا 153 کتاب " حریصا " می خوانیم:

     مخترع بازی «Scruples» که در مسائل زنان و جنبش‌های آزادی بخش نیز مطالعات و تحقیقاتی داشته، چندی پیش در مقاله‌ای نکاتی را نوشت که بسیار در خورد تامل است. دکتر «هنری ماکوو» در مقاله‌ای با عنوان «حجاب یا بکینی؟ گناه زن آمریکایی!» با مقایسه زنان مسلمان و زنان آمریکایی می‌نویسد:


     روی دیوار دفترم دو عکس چسبانده‌ام: عکس اول تصویر زنی مسلمان و با حجاب است و در کنارش، تصویر زنی آمریکایی قرار دارد که در مسابقه ملکه زیبایی شرکت کرده و چیزی جز یک بکینی بر تن ندارد. زن نخست کاملا پوشیده است و دیگری کاملا عریان! ... نقش زن در عمق هر فرهنگ نهفته است، جنگ خاورمیانه علاوه بر دزدی نفت مسلمانان، به دنبال گسست آنان از دین و فرهنگشان و جایگزین کردن حجاب با بکینی است.

... من کارشناس مسائل زنان مسلمان نیستم. من زیبایی زنان را دوست دارم، به همین دلیل اینجا، انگیزه‌ای برای دفاع از حجاب ندارم، ولی از برخی ارزشهایی که حجاب گویای آن است دفاع می‌کنم ... حجاب از نظر من به این معناست که زن خود را برای همسر و خانواده‌اش متمرکز کند. تنها کسانی که زن مسلمان را بدون حجاب می‌بینند، خانوادۀ او هستند و این مساله تأکیدی بر ویژه بودن زن مسلمان است.

... در نقطۀ مقابل ملکه زیبایی آمریکایی است. بکینی به تن کرده و شبه عریان، در برابر میلیون‌ها نفر در صفحات تلویزیون عشوه گری می‌کند. او ملکه‌ای عمومی است! بدنش را در مزایده همگانی به بالاترین قیمت عرضه کرده و هر روز در مزایدۀ علنی خود فروشی می‌کند! ... در آمریکا معیار ارزش فرهنگی زن جذابیت اوست. براساس این معیارها، ارزش زن به سرعت کاسته می‌شود، چون خود و اعصاب و روانش را برای خودنمایی به کار می‌گیرد. ... الگوی دختران نوجوان آمریکایی، «پریتنی اسپیرز»، آوازه خوانی شبه عریان است. پریتنی به تو می‌آموزد تنها وقتی محبوب هستی که روابط نامشروع داشته باشی! و اینگونه است که وابستگی به عواطف پوچ را جایگزین روابط خانوادگی، محبت حقیقی و صبر می‌کنند. ... زندگی دیوانه وار دختران جوان آمریکایی؛ پیش از ازدواج ده‌ها پسر با او مرتبط هستند. پاکی خود را که بخشی از جذابیتش است، از دست داده. تبدیل به انسانی جامد و حیله گر می‌شود که توان محبت ورزیدن نخواهد داشت.... زن در جامعه آمریکا، خود را مجبور به پیروی از زندگی مردان می‌بیند. همین مسئله باعث شده زنان آمریکایی، پرخاشگر و مضطرب باشند، شایسته همسر و مادر شدن نباشند. تنها به ابزاری برای کامیابی جنسی تبدیل شوند، نه انسانی که عشق و مادر شدن را پیشه کرده است.

     آزادسازی زن، فریبی از فریب‌های نظم نوین جهانی است. فریبی سنگدلانه که زنان آمریکایی را اغوا نموده و تمدن غرب را ویران کرده است. این مسئله میلیون‌ها نفر را تباه کرده و تهدید بزرگی برای مسلمانان است. من از حجاب دفاع نمی‌کنم ولی تا اندازه‌ای طرفدار ارزش‌هایی هستم که حجاب گویای آن است. به شکل ویژه وقتی زن خود را وقف همسر و خانواده‌اش می‌کند، وقتی زن با وقار و تواضع رفتار می‌کند، باید چنین موضعی نسبت به او داشته باشم.

     «چارلی چاپلین» کمدین معروف تاریخ سینمای جهان، در آن نامه‌ی معروفی که به دخترش «ژاکلین» نوشت، بیماری عصرما را اینگونه معرفی می‌کند:

     دخترم، برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.[1]

     اگر بخواهی منصف باشی، بعد از این مطالب هنوز دیدگاهت نسبت به حجاب فرق نکرده؟

     کارل لبخند زد و گفت: کم کم دارد شب می‌شود، دیدار بعدیمان کی باشد؟

     -: چهارشنبه مناسب است؟

     -: پس دیدار مجدد چهارشنبه ساعت ده صبح در کافی شاپ حمراء.

 



[1]. آخرین تصویر چارلی ، کیومرث مبشری ، ص 79  به نقل از  بهشت جوانان ، ص 266.

خرید کتاب حریصا



خرید کتاب حریصا

برای خرید کتاب
حریصا (گفتگوهای جوان مسلمان و مسیحی)
مبلغ   9 هزار تومان  به شماره حساب زیر واریز نموده و اسم و آدرستان به همراه شماره فیش واریزی را در بخش نظرات وبلاگ قرار دهید.

بانک پارسیان  -  به نام آقای محمد محسن تک بازو

6221061036293316

(شماره 16رقمی - امکان واریز اینترنتی و کارت به کارت می باشد)

هزینه پست رایگان می باشد

پاینده باشید


حضور در بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران


اطلاعیه
کتاب حریصا ( گفتگوهای جوان مسلمان و مسیحی ) در بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه می شود.

غرفه عرضه : انتشارات میراث ماندگار

(نمایشگاه بین المللی کتاب _ شبستان _ راهرو 29 _ غرفه 15)


پاینده باشید

« حریصا »  -   (پست ثابت)




     حریصا
منطقه ای سیاحتی در لبنان است که دو جوان مسلمان و مسیحی از آنجا گفتگوهایشان را آغاز و با هم وعده می کنند تا به دور از تعصب از دین هایشان بگویند و دفاع کنند؛ هر که شکست خورد حق را بپذیرد و به دین دیگری در آید...

     حریصا کتابی است که در آن مهمترین شبهات مسیحیت به اسلام پاسخ داده می شود و مهمترین اشکالات مسیحیت مورد بررسی قرار می گیرد.
     برای شناخت بهتر اسلام و نقدهای مسیحیت این کتاب را حتما مطالعه نمایید.


حریصا کجاست؟


خرید کتاب حریصا




بخش هایی از کتاب :

حضرت محمد (ص) در کلام دکتر مارکس و جرج برنارد شاو

کاش حداقل مسیحی‌های دنیا «پولس» را می‌شناختند

مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق

اولین برخورد دكتر گاری ميلر با اسلام

در قرآن، از انجیل و تورات به هدایت و نور تعبیر شده، آیا این طور نیست؟

سفر پیدایش و درس آیت الله وحید خراسانی

خدای انجیل!

پس به حکم خود عیسی، عیسی از نبوت افتاد

اظهارات گوته و ناپلئون بناپارت درباره قرآن

یکی از انجیل هایی که جنجالهای بسیاری در اروپا به پا کرد...



خدای انجیل!

در صفحات 80 تا 84 کتاب " حریصا " می خوانیم:

     وارد کافی شاپ که شدم، دستی برایم تکان داد. به سمت میزی که او نشسته بود هدایت شدم. همراه با لبخند به یکدیگر سلام کردیم. چهره‌اش نشان می‌داد همانند من از دیدار مجدد خرسند و شادمان است. روبه رویش نشستم و گفتم: دوست عزیز چه خبر؟ حالت چطوره؟ چه شد که آمدی؟


     خیلی آرام جواب داد: بنشین سفارشی بدهیم، وقت برای صحبت بسیار است.

     تا قهوه‌های فرانسوی و کیک هایمان را بیاورند، حال و احوال هم را جویا شدیم. به نظر می‌آمد دوست ندارد از پیش آمدهای این چند روزش حرفی بزند. من هم اوضاع را که اینطور دیدم دیگر چیزی نگفتم.

     -: کارل، دوست داری در این جلسه که در واقع دومین جلسه گفتگوی ماست از چه بگوییم و راجع به چه چیز بحث بکنیم؟

     -: نظر تو چیست؟

     -: دوست داری از خدا بگوییم؟

     -: نمی‌دانم چرا مایلی از اینجا شروع کنیم، اما باشد.

     -: در میان ادیان الهی، اولین وجه مشترکی که می‌توان یافت اعتقاد به خداست. میان ما مسلمانان و شما مسیحیان دیگر نیازی به اثبات خدا نیست. چیزی که قابل بحث است درباره خدایی است که به آن اعتقاد داریم. چه ویژگی‌هایی دارد. قدرت او تا چه حد است. از ما چه می‌خواهد. ما از او چه می‌خواهیم و هزاران مطلب در این زمینه. ما و شما و تمام ادیان الهی و یا به تعبیر دیگر ابراهیمی، دچار بی‌خدایی و یا ناخداباوری نیستیم. پس باید بر سر ویژگی‌های خدا و حیطه او در همه حدود حرف بزنیم. اگر حوصله داری مطالبی را درباره خدای انجیل بگویم؟

     -: خدای انجیل!؛ می‌شنوم.

     -: در هر کتاب آسمانی وقتی تأملی می‌کنیم، خدایی را با ویژگی‌های خاصی می‌بینیم. خدایی را که قرآن معرفی می‌کند خدایی است عدالت خواه که جسم نیست. قدرتش بی‌حدوحصر است و در هیچ چیز ناتوان نیست. چرا که اگر خدا، قدرت بر انجام کاری را نداشته باشد و یا در مواردی مغلوب شده باشد، شانیت خدایی را ندارد و خالقیتش زیر سوال است. نه پدر و مادری دارد و نه فرزندی، اما در انجیل وضع جور دیگری است. یکی از محققان معاصر اسلامی در کتابی به نام آفریدگار جهان، نکات و جملاتی را از لابلای سطور کتاب مقدس استخراج کرده که مطالعه آنها و بررسی مجددشان لازم است.

     کیفم را باز کردم و لپ تاپ را روی میز گذاشته و روشنش نمودم. تا نرم افزار بالا بیاید، لبی به قهوه‌ای که دیگر سرد شده بود زدیم. شروع کردم به خواندن از روی نسخه الکترونیک کتاب:

     براى نمونه چند جمله از اعتقادات ارباب کلیسا و یهود را نسبت به خدا نقل مى‌کنیم تا معلوم شود، هیچ جاى تعجّب نیست که برخى ایمان به چنین خدایى را طرد کنند:

اوّل: در باب سوم، سفر پیدایش تورات، آیه هشتم:

و آواز خداوند را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم بهار در باغ مى‌خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند در میان درختان باغ پنهان کردند! و خداوند آدم را ندا در داد و گفت: کجا هستى؟!.

     در این آیات، خداوند مانند انسان، موجود ضعیفى معرّفى شده که هنگام صبح در باغ مى‌خرامد و از حوادثى که در چند قدمى او مى‌گذرد بى خبر است.

دوم: در باب سى و دوم سفر پیدایش، آیه بیست و چهارم:

و یعقوب تنها ماند و مردى با وى تا طلوع فجر کُشتى مى‌گرفت و چون او دید بر یعقوب غلبه نمى‌یابد، کف ران یعقوب را لمس کرد و کف ران یعقوب در کشتى گرفتن با او فشرده شد.

[آن مرد] گفت: مرا رها کن! زیرا که فجر مى‌شکافد. [یعقوب] گفت: تا مرا برکت ندهى رها نکنم. [آن مرد] به وى گفت: نام تو چیست؟ گفت: یعقوب. گفت: از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود، بلکه اسرائیل [گفته شود]، زیرا که با خدا و انسان مجاهده کردى و نصرت یافتى. یعقوب از او سؤال کرد که مرا از نام خود آگاه ساز! گفت: چرا اسم مرا مى‌پرسى؟ و او [یعقوب] را در آنجا برکت داد و یعقوب آن محل را فئیل نامیده و گفت: زیرا خدا را در رو به رو دیدم و جانم رستگار شد».

     طبق این آیات، خداوند در یک مبارزه جدّى از سر شب تا به صبح با یعقوب مى‌جنگد و هنگام صبح با اصرار و التماس از چنگال او نجات مى‌یابد و یعقوب برنده این کشتى مى‌شود!

سوم: در باب بیست و چهارم سفر خروج، آیه نهم:

و موسى با هارون، ناداب و هفتاد نفر از مشایخ بنى اسرائیل بالا رفت و خداى اسرائیل را دیدند! و زیر پاهایش مثل صنعتى از یاقوت کبود شفّاف و مانند ذات آسمان در صفا و بر سروران بنى اسرائیل دست خود را نگذارد. پس خدا را دیدند و آشامیدند!!.

     مطابق این آیات، بنى اسرائیل خداوند را در بالاى کوه مى‌بینند و او را مى‌خورند و مى‌آشامند!

چهارم: در باب ششم سفر پیدایش، آیه دوم:

پسران خدا، دختر آدمیان را دیدند که نیکو منظر (زیبا) و از هر کدام که خواستند، زنان براى خویشتن مى‌گرفتند!.

     در این آیه، پسران خدا، عاشق دختران زیباى آدمیان شده و وسایل ازدواج با آنها را فراهم مى‌سازند!

پنجم: در باب یازدهم سفر پیدایش، آیه پنجم:

و خداوند نزول نمود (پایین آمد) تا شهر و برجى را که بنى آدم بنا مى‌کردند ملاحظه نماید!.

     در اینجا هم خداوند به تماشاى هنر نمایى‌هاى بندگانش مى‌پردازد و راه طولانى آسمان و زمین را به همین منظور مى‌پیماید.

     این بود مختصرى از کلمات آنها که در حقیقت نمودارى از افکار خرافى ارباب کلیسا و یهود است که در آنها نادانى، ناتوانى و انواع صفات بشرى را به ذات خداوند نسبت داده‌اند.

     بسیار روشن است که یک فرد عادى درس خوانده هم، سطح افکارش بالاتر از آن است که پایبند به این موهومات و خرافات شود و چنین خدایى را خالق این جهان پهناور و به وجود آورنده اسرار شگرف آن بداند.[1]

     مطالبی که در این کتاب آمده تازه گوشه‌ای از خدای ناتوان کتاب مقدس است.

     -: صبر کن. خیلی عجله داری. آنطورها هم که تو فکر می‌کنی در این آیات کتاب مقدس ایراداتی وجود ندارد. چرا سعی نمی‌کنی کمی عمیق تر به این جملات بنگری؟!

     -: تو بگو من چطور به این آیات نگاه کنم و چگونه اینها را توجیه کنم. وقتی از آیات قرآن گفتی، تا آنجا که می‌دانستم توضیحاتی دادم و آنقدر هم خوب از پس این کار بر آمدم که نتوانستی راه گریزی پیدا کنی. حالا تو بگو و راه گریز را بر من ببند. به نظرت خدایی که با بنده‌ای از بندگانش شروع به کشتی گرفتن می‌کند و از او شکست می‌خورد؛ آنقدر التماس می‌کند تا بتواند برخیزد و آبرویش پیش سایر بندگانش نرود؛ لیاقت خدایی را دارد؟!. اصلا چنین خدایی قدرت خلق کردن این بنده را دارد؟! خدایی که نمی‌داند در کنار او در بهشت چه می‌گذرد، چگونه می‌تواند از اعمال بندگانش خبردار باشد و چگونه می‌خواهد به حساب آنان رسیدگی کند؟!. خدایی که خورده می‌شود و آشامیده می‌شود چطور؟! خدایی که پسرانی دارد چی؟! آیا پدر بودن برای خداوند محدودیت نیست؟

________________________________

[1]. آفریدگار جهان ، آیت الله ناصر مکارم شیرازی ، ص 189.


پس به حکم خود عیسی، عیسی از نبوت افتاد

در صفحات 178 تا 183 کتاب "حریصا" می خوانیم:

     حرف درباره خدا و خداشناسی کتاب مقدس آنقدر زیاد است که بسیار فراتر از حوصله ماست. این مطالبی که اشاره شد را تنها برای نمونه گفتم. باید نگاهی هم به انبیا، به عنوان حلقه وصل انسانها به خالق داشته باشیم. بحث درباره پیامبران الهی در کتاب مقدس، خودش به تنهایی ساعت‌ها وقت می‌طلبد. باید در این زمینه کنفرانسها و گردهمایی‌های جهانی برگزار شود و تمام ابعاد آن بررسی گردد. بعد از معرفة الله یا همان خداشناسی و خدا انگاری، امری مهمتر از اعتقاد صحیح به نبوت و رسالت نیست. حرف ربط بنده به خدا، نبوت است. اگر این رشته قطع بشود ارتباطی بین عبد و رب نیست. قهرا هدایت مختل می‌شود.[1]

     این نکاتی را که می‌گویم مطالب بسیار مهمی است که به تعبیر استاد ما در هیچ کتابی تا کنون مطرح نشده است. آیت الله وحید خراسانی برای اولین بار این نکات را کنار هم چید و مسیحیت را به چالش کشاند. بخشی از سخنان ایشان در مقدمه درسشان و پیش از شروع آن بحث بسیار مهم، چنین بود:

    اگر فرض کنیم قرآنی وجود ندارد و ما هستیم و مسیحیت و کتاب مقدس و انجیل، شکی نیست که مسیحی ممکن نیست مسیحی باشد ولی معتقد به انجیل و نبوت عیسی مسیح نباشد. بالضروره هر مسیحی معتقد به انجیل و معتقد به رسالت و نبوت عیسی است، حال مدعا این است منهای قرآن هر مسیحی به حکم انجیل بدون استمداد از مبدا علمی و فکری دیگری به مقتضای خود انجیل باید به بطلان انجیل و سقوط عیسی از مقام نبوت حکم کند. البته این ادعا بسیار عجیب است که خود انجیل دلیل باشد و بگوید من باطلم، انجیلی که سند رسالت عیسی بن مریم است، این انجیل سند سقوط عیسی از نبوت و رسالت باشد، این ادعا بهت آور است اما وقتی معما حل شود آسان شود. اینجاست جای مطالبه دقیق که این ادعا چگونه ممکن است ثابت شود.[2]

     به صورت مختصر مباحث درس استادمان را می‌گویم؛ نتیجه گیری هم با خودت. در باب پنجم انجیل متی آمده است:

     و گمان مبرید که آمده‌ام تورات و نوشته‌های سایر انبیا را منسوخ کنم. من آمده‌ام تا آنها را تکمیل نمایم و به انجام برسانم. براستی به شما می‌گویم که از میان احکام تورات هر آنچه باید عملی شود یقینا همه یک به یک عملی خواهند شد. پس اگر کسی از کوچکترین حکم آن سرپیچی کند و به دیگران نیز تعلیم دهد که چنین کنند، او در ملکوت آسمان از همه کوچکتر خواهد بود.[3]

     این متن انجیل متی. طبق گفته آن تمام تورات در دین مسیح جاری است و تمام احکام آن برای مسیحیت لازم الاجراست. اکنون به این جملات سفر تثنیه‌ی تورات توجه کن.

     مردی که بیضه‌هایش له شده و یا آلت تناسلی‌اش بریده شده باشد نباید داخل جماعت خداوند شود. شخص حرامزاده و فرزندان او تا ده نسل نباید وارد جماعت خداوند شوند.[4]

     حضرت استاد بعد از نقل این دو نکته از انجیل و تورات فرمودند:

     معنی این مطلب چیست؟ در قضیه لوط که به حسب تورات بوسیله دو دخترش شراب نوشید و بعد مست شد و با هر دو دختر زنا کرد.[5] اسم یک دختر لوط «موآب» بود و اسم دختر دیگرش «عمون». بنی موآب و بنی عمون از این دو دختر پدید آمدند. نتیجه این است که احدی از اولاد موآب و عمون و این دو دختر داخل در جماعت خدا نشوند و به مقام نبوت و رسالت و قرب خدا نائل نگردند. چرا؟ چون این زنا بدترین زناست. پدر با دختر خود زنا کند و گفته شد که حرامزاده داخل جماعت خدا نشود. دو مطلب در اینجا هست: یکی اعم و یکی اخص. اعم اینکه هرکس نسبش به زنا منتهی شود لایق پیامبری نیست. روحی که وحی را می‌گیرد باید در بدنی باشد که آن بدن به حکم تبادل انعکاسات روح و بدن، صلاحیت لازم را برای پذیرش این امر مهم داشته باشد. تبادل انعکاسات روح و بدن و تاثیر بدن در روح و همچنین تاثر بدن از روح، این عکس العمل بین این دو از ضروریات علم است. شیخ الرئیس ابن سینا کتابی به نام اشارات دارد که این کتاب را بوعلی در اواخر عمرش نوشت و در آن یک اشاره دارد و در آن اشاره نیز بحث در این است که بین روح و بدن چه ارتباطی و چه طور نفس از بدن و بالعکس تاثیر و تاثر می‌گیرد.

     بعد از بیان این سخنان، جملات دیگری را از «کتاب اول پادشاهان» (ملوک) کتاب مقدس خواندند که خوب است با هم آنرا بررسی کنیم.

     رحبعام پسر سلیمان، چهل و یک ساله بود که پادشاه یهودا شد. مادرش اهل عمون و نامش نعمه بود. او در اورشلیم، شهری که خداوند از میان شهرهای اسرائیل برگزیده بود تا اسمش را بر آن بگذارد به مدت هفده سال سلطنت کرد.[6]

     این تصریح کتاب مقدس که پسر سلیمان از بنی عمون بوده و بنی عمون در جماعت خدا راه ندارد. اکنون نسب نامه مسیح را در انجیل متی بخوانیم:

     ابراهیم پدر اسحاق، اسحاق پدر یعقوب و یعقوب پدر یهودا و برادران او بود. یهودا پدر فارص و زارح ( مادر آنها تامار بود)، فارص پدر حصرون و حصرون پدر ارام بود. ارام پدر امی ناداب، امی ناداب پدر نحشون و نحشون پدر شلمون بود. شلمون پدر بوعز (مادرش راحاب بود)، بوعز پدر عوبید (مادرش روت بود) و عوبید پدر یسی بود. یسی پدر داوود پیغمبر بود و داوود، سلیمان را از زن اوریا آورد. سلیمان پدر رحبعام بود.[7]

     استاد بعد از قرائت این آیات انجیل فرمود:

     رحبعام حرامزاده بود. اولا از بنی عمون بود. ثانیا شد جد عیسی بن مریم. به حکم خود انجیل عیسی زنا زاده شد و به حکم خود کتاب مقدس زنا زاده در ملکوت خدا راه ندارد. پس به حکم انجیل هم انجیل ساقط شد و هم عیسی از نبوت افتاد. اگر قرآن نباشد عیسی این است و نتیجه این شد که بر اساس انجیل نه عیسی پیامبر است و نه انجیل کتاب خداست؛ پس به دست خود انجیل، انجیل درو می‌شود و بوسیله خود انجیل و عیسی که گفت من یک کلمه از تورات حتی همزه‌ای را عوض نمی‌کنم، پس به حکم خود عیسی، عیسی از نبوت افتاد.[8]

_____________________________

[1]. بخشی از سخنان آیة الله وحید خراسانی در درس خارج ، چهارشنبه 18 / 12 / 1389 ، 9 March  2011 ، مسجد اعظم قم.

[2]. بخشی از سخنان آیة الله وحید خراسانی در درس خارج ، چهارشنبه 7 / 2 / 1390؛ 23 جمادی الاولی 1432؛ 27 آپریل 2011؛  مسجد اعظم قم.

[3]. انجیل متی ، باب پنجم ، آیات 17 - 19.

[4]. سفر تثنیه ، باب 23 ، آیات 1 و 2.

[5]. داستان زنای لوط پیامبر با دو دخترش بنابر روایت کتاب مقدس:

کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب ۱۹، آیه ۳۰ تا ۳۸:

لوط چون ترسید در صوغر زندگی کند، با دو دختر خود به طرف کوه رفت و در یک غار زندگی کردند. دختر بزرگتر به خواهرش گفت: پدر ما پیر شده و مرد دیگری در تمام دنیا نیست که با ما ازدواج کند¬ ®تا بچّه‌دار شویم؛ بیا پدر خود را مست کنیم و با او همخواب شویم تا از او بچّه دار شویم. آن شب آنها آن قدر به او شراب دادند تا مست شد. سپس دختر بزرگتر با او همخواب شد. امّا لوط آن قدر مست بود که نفهمید چه اتّفاقی افتاده است. روز بعد دختر بزرگتر به خواهرش گفت: من دیشب با پدرم همخواب شدم. بیا امشب هم او را مست کنیم و تو با او هم آغوش شو، به این ترتیب هریک از ما از پدرمان صاحب بچّه می شویم. پس آن شب هم او را مست کردند و دختر کوچک تر با او خوابید. باز هم او آن قدر مست بود که چیزی نفهمید. به این ترتیب هر دو دختر از پدر خود حامله شدند. دختر بزرگ پسری زایید و اسم او را موآب گذاشت. این پسر جدّ موآبیان امروز است. دختر کوچک هم پسری زایید و اسم او را عمون گذاشت. او جدّ عمونیان امروز است.

[6]. کتاب اول پادشاهان (ملوک) ، باب 14 ، آیه 21.

[7]. انجیل متی ، باب اول ، آیات 1 - 7.

[8]. بخشی از سخنان آیة الله وحید خراسانی در درس خارج ، چهارشنبه 7 / 2 / 1390؛ 23 جمادی الاولی 1432؛ 27 آپریل 2011؛  مسجد اعظم قم.

یکی از انجیل هایی که جنجالهای بسیاری در اروپا به پا کرد...

در صفحات 172 تا 175 کتاب "حریصا" می خوانیم:

     یکی از انجیل هایی که جنجالهای بسیاری در اروپا به پا کرد، «انجیل برنابا» است که اکنون ترجمه‌های آن به زبانهای مختلف وجود دارد. این انجیل یکی از انجیلهای مشهوری است که در طول تاریخ فراز و نشیب‌های زیادی را طی کرده است.


     -: این انجیل ساخته و پرداخته مسلمانان است. اعتبار این کتاب به شدت مورد تردید واقع شده‌؛ چرا که اسنادی قدیمی از آن وجود ندارد. اصلا بر سر آن بحثی نیست و به آن نمی‌توان استناد کرد.

     -: این طور که نمی‌شود. قرارمان شد تعصبات را کنار بگذاریم و منطقی و بر پایه‌های اصول علمی بحث کنیم. من از انجیل برنابا می‌گویم، بعدا شما تحقیقاتت را انجام بده، ببین گفته‌های من تا چه حدی صحت دارد. اصلا ما باید اول از همه «برنابا» را بشناسیم، بعد به تحلیل و بررسی انجیلش بپردازیم. برنابا از چهره‌های قرن اول میلادی است. او از حواریون حضرت عیسی شمرده می‌شود و در کتاب مقدس کنونی از او به نیکی یاد می‌شود. در اعمال رسولان درباره‌ی برنابا آمده است:

     نام واقعی برنابا، ژوزف بن لووی بن ابراهیم است. وی مزرعه‌اش را فروخت و آن را خرج شاگردان مسیح کرد. پرهیزکار و درستکار بود. ... برنابا برای تبلیغ، مردی نیکوکار و صالح بود. بنابراین، جمع قابل توجهی به خدا ایمان آوردند. سپس به همراه پولس، یک سال کامل به طرسوس رفت.[1]

     برنابا برای تبلیغ مسیحیت بسیار کوشید. مورخان می‌گویند او در سال 61 میلادی در قبرس درگذشت. بت پرستان او را سنگسار کردند و پسرخواهرش، مرقس انجیلی او را به خاک سپرد. از برنابا انجیلی بر جا ماند که در آن سخنان حضرت عیسی7 را برای آیندگان ثبت کرده است. در سال 366 میلادی فرمانی از سوی «پاپ دماسوس»، درباره نخواندن کتاب انجیل برنابا صادر شد. مجلس کلیساهای غربی نیز در سال 382 میلادی و «پاپ انوسنت» در سال 465 و«پاپ گلاسیوس اول» در سال 492 میلادی، مطالعه برخی انجیل‌ها را تحریم کردند که انجیل برنابا جزء این انجیل‌ها بود. انجیل برنابا تا سال 325 میلادی در کلیساهای اسکندریه خوانده می‌شد. در همین سال، شورایی شکل گرفت و فرمان داده شد همه انجیلهایی که به زبان عبری‌اند نابود شود. مرگ، جزای کسانی بود که در خانه هایشان چنین انجیلهایی پیدا می‌شد، در حالی که اسناد نشان می‌دهد در قرن اول و دوم میلادی، از این انجیل‌ها بسیار استفاده می‌شده است.

     پاپ در سال 383 میلادی، نسخه‌ای از این انجیل را در کتابخانه شخصی خویش گذاشت که قرنها آنجا ماند. تا اینکه «فرامینو» راهب ایتالیایی، در پایان قرن شانزدهم به نسخه‌ای از آن در کتابخانه «پاپ استکوس پنجم» در واتیکان دست یافت و آنرا پنهان کرد و سرانجام اسلام آورد و دیگر نامی از این نسخه برده نشد. نسخه‌ای که اکنون منتشر شده و ترجمه‌های آن در دست است، نسخه‌ای است که در سال 1709 میلادی، «کریمر» یکی از مستشاران تزار روسیه آنرا کشف کرد که در سال 1738 میلادی، این نسخه به وین منتقل شد. این نسخه در 225 صفحه، در دو جلد و به زبان ایتالیایی نوشته شده و یک قرن پیش به عربی، سپس به زبان فارسی ترجمه شد.

    حالا چه شد که کلیسا و کلیسایی‌ها با این انجیل سر مخالفت گذاشتند. علل زیادی را برشمرده‌اند. یکی از مهمترین علت‌هایی که می‌توان ذکر کرد مخالفتش با سایر انجیل‌ها و شباهت‌هایی است که با اعتقادات اسلامی دارد. به نظر برخی از اندیشمندان، جرم انجیل برنابا مخالفت شدید آن با تعالیم پولس است. این انجیل بر خلاف سایر اناجیل، موضوع به دار آویختن مسیح را شدیداً انکار و آنرا زشت ‏ترین نسبت ناروا به وی می‌داند. عنوان تثلیث را از میان می‌برد و توحید حقیقی الهی را اثبات می‌کند. برخلاف پولس که از شریعت، عمل را نسخ کرد؛ تنها راه سعادت را داشتن توامان عقیده و عمل پاک می‌داند. وی با پولس که نجات امت را تنها مرهون محبت مسیح و اعتقاد به تثلیث می‌داند و به نام دین، مسیحیان را در انجام هر‌گونه عمل منافی عفت آزاد گذاشت (و به همین سبب در مدت کمی پیروان بسیاری پیدا کرد)، مخالف است. پس از اسلام جرم دیگری نیز بر آن افزوده شد و آن بشارات صریح و مکرر آن در مورد آمدن پیامبری به نام محمد9 است. همه اینها سبب شد تا استفاده از این انجیل در بین مسیحیان متروک شود. دانشمندان مسیحیت برای آنکه پرده از روی کارشان برداشته نشود، از نهی پاپ گلاسیوس اول در مورد مطالعه انجیل برنابا نیز فراتر رفته و نسبت تألیف به یکی از مسلمانان داده ‏اند و این انجیل را اساساً انکار کردند. آیا با وجود تصریحات دانشمندان مسیحی در مورد وجود انجیل برنابا قبل از اسلام، می‌توان پذیرفت که یکی از مسلمانان آنرا تألیف کرده ‌است؟[2]

     -: خب از اینها بگذریم؛ نکاتی از کتاب مقدس می‌خواستی بگویی ، از آنها بگو؟

     -: باشد، از خیر اناجیلی که مهجور ماندند می‌گذرم. فقط یادت باشد که بعدا درباره این اناجیل مطالعه‌ای کنی، علی الخصوص انجیل برنابا.

________________________________________

[1]. اعمال رسولان ، باب 29 ، آیه 15.
[2]. بشارات عهدین ، محمد صادقی تهرانی ، صص 13 - 15 ، نشر شکرانه ، 1390.

اظهارات گوته و ناپلئون بناپارت درباره قرآن


در صفحات 43 تا 46 کتاب "حریصا" می خوانیم:

     آنقدر کتاب مقدس سبک و بی‌مایه است و تناقضات دارد که وقتی دانشمندان و بزرگان مسیحی و غربی به قرآن می‌رسند، ناخودآگاه سر تعظیم فرو می‌آورند و از عظمت و بلندای آن مبهوت می‌شوند. یکی از کسانی که مات و مبهوت قرآن شده، «گوته»[1] فیلسوف شهیر آلمانی است. او عظمت قرآن را چنین ترسیم میکند:

     من ابتدا از قرآن روگردان بودم؛ ولی طولی نکشید که این کتاب توجه من را به خود جلب نمود و به حیرت درآورد. بالاخره مجبور شدم اصول و قواعد آنرا تعظیم نموده و بزرگ بشمارم و در مطابقه الفاظ با معانی آن بکوشم.

     مرام و مقاصد این کتاب، بی‌اندازه قوی و محکم است. این کتاب با این وصف به زودی بزرگترین تاثیر را در سراسر گیتی گذاشته و نتیجه مهمی خواهد داد.

     سالیان درازی کشیشان از خدا بی‌خبر، ما را از پی بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن – محمد - دور نگه داشته‌اند. اما هر قدر که ما قدم در جاده علم و دانش گذاریم، پرده‌ی جهل و تعصب نا به جا را دریده ایم. عن قریب است که این کتاب توصیف ناپذیر عالم را به خود جلب نموده و تاثیر عمیقی در علم و دانش جهان گذاشته و عاقبت محور افکار مردم جهان گردد[2].

     از سخنان گوته مهمتر، ماجرایی است که از ناپلئون بناپارت[3]، امپراطور بزرگ فرانسه نقل می‌کنند. نقل می‌کنند ناپلئون مدتها در اين فکر بود که چطور می‌شود بر کشورهای اسلامی تسلط يافت و مسلمانان را تحت سيطره فرانسه درآورد. برای یافتن راز این کار با يک مترجم عرب زبان، به مصر رفت تا تحقيقاتی انجام دهد. اول با مترجمش، به يکي از کتاب خانه‌های معروف رفت. به مترجمش گفت: يکی از مهم ترين کتاب‌های اينها را برايم بخوان.

     مترجم قرآن را برداشت و باز کرد و این آيه را خواند: إِنَّ هذَا القُرآنَ يَهدِي لِلَّتِي هِيَ أَقوَمُ؛ اين قرآن، به راهی که استوارترين راه هاست، هدايت می‌کند.[4]

     ناپلئون سخت به فکر فرو رفت و از کتابخانه بيرون آمد.

     فردا دو مرتبه به کتابخانه بازگشت و از مترجم خواست از همان کتاب برايش بخواند.

     مترجم قرآن را باز کرد و آياتی چند از آنرا تلاوت نمود.

     روز سوم هم به کتابخانه آمده و مترجم چند آيه از قرآن را برايش خواند. ناپلئون پرسيد: اين کتاب چه جایگاهی در بين مسلمانان دارد و چقدر به آن اهميت می‌دهند؟

     مترجم جواب داد: مسلمانان معتقدند که اين قرآن است و از آسمان به پيامبر آنها نازل گرديده و تا قيامت کتاب هدايت آنان است.

     ناپلئون حیرت زده جملاتی را گفت که تا امروز برسر زبانهاست. او گفت:

     من از اين کتاب استفاده کردم و اينطور احساس نمودم که اگر مسلمين از دستورات جامع اين کتاب استفاده کنند ذلّت نخواهند ديد و تا زمانی که اين قرآن در بين مسلمين حکومت کند و در پرتو تعالیم و برنامه جامع آن زندگی نمایند، تسليم ما نخواهند شد، مگر ما بين آنها و قرآن جدايی بيفکنيم[5].

     این تنها گفته‌های ناپلئون درباره قرآن نیست. وی در نامه‌ای به «شیخ المصاری» در تاریخ ۲۸ آگوست ۱۷۹۸ نوشته است:

     امیدوارم آن زمان دور نباشد که من بتوانم همه دانشمندان جهان را با یکدیگر متحد کنم تا نظامی یکنواخت، فقط بر اساس اصول قرآن مجید که اصالت و حقیقت دارد و می‌تواند مردم را به سعادت برساند، ترسیم کنم. قرآن به تنهایی عهده دار سعادت بشر است.[6]
 
     از این امپراطور فرانسوی، جملاتی در مدح پیامبر اسلام هم نقل شده است. همیشه این سوال برایم بوده که ناپلئون با وجود اعتراف و اذعان‌اش به عظمت و حقانیت اسلام و قرآن، چرا اسلام نیاورده است؟!

[1]. یوهان ولفگانگ فون گوته (به آلمانی: Johann Wolfgang von Goethe) (زادهٔ ۲۸ اوت ۱۷۴۹ در فرانکفورت – درگذشتهٔ ۲۲ مارس ۱۸۳۲ در وایمار) شاعر، ادیب، نویسنده، نقاش، محقق، انسان‌شناس، فیلسوف و سیاست‌مدار آلمانی بود. او یکی از کلیدهای اصلی ادبیات آلمانی و جنبش وایمار کلاسیک و همچنین رمانتیسیسم به شمار می‌رود. وی یکی از مردان بزرگ فرهنگی قرون ۱۸ و ۱۹ اروپا و یکی از افراد برجسته ادبیات جهان محسوب می‌شود. گوته در آلمان، شکسپیر در انگلستان، ویکتور هوگو در فرانسه و دانته در ایتالیا را چهار رکن ادبیات اروپا می دانند.

[2]. اعترافات ، عطایی اصفهانی ، ج1 ، ص 75.

[3]. Napoleon Bonaparte.

[4]. اسراء / 9 .

[5]. همای سعادت ، ج1 ، ص 70.

[6]. اعترافات ، عطایی اصفهانی ، ج1 ، ص74 -  متن نامه در دانشنامه اینترنتی «ویکی گفتآورد»، بخش انگلیسی موجود است.

     این جمله در نامه ناپلئون به شیخ المصاری در تاریخ ۲۸ اگوست ۱۷۹۸ نوشته شده که در مجله Correspondance Napoleon منتشر گردیده و توسط هنری پلن ویرایش شده است. تاریخ نشر آن نیز سال ۱۸۶۱ ،  دوره چهارم  ،  شماره ۳۱۴۸ ،  صفحه ۴۲۰ می باشد.

     متن نامه به زبان انگلیسی:
* I hope the time is not far off when I shall be able to unite all the wise and educated men of all the countries and establish a uniform regime based on the principles of the Quran which alone are true and which alone can lead men to happiness.

o Letter to Sheikh El-Messiri, (28 August 1798); published in Correspondance Napoleon edited by Henri Plon (1861), Vol.4, No. 3148, p. 420.

سفر پیدایش و درس آیت الله وحید خراسانی

    در صفحات 38 تا 43 کتاب "حریصا" می خوانیم:

     شنبه شده بود و فردا با کارل قرار داشتم؛ اما هنوز موفق نشده بودم «سفر پیدایش»[1] را مطالعه کنم. سه شنبه که از حریصا برمی گشتم با خودم قرار گذاشتم که در این چند روز فرصتی که تا یکشنبه دارم سفر پیدایش را مطالعه کنم. آخر از مطالعه‌ی چند سال پیش نکاتی قابل بحث و تامل به یاد داشتم که باید مرور می‌شد. صبح به یادداشت‌هایم - یا به تعبیر ما طلبه‌ها تقریرات - از درس آیت الله وحید خراسانی[2] نگاهی انداختم. چند سالی است ایشان چهارشنبه‌ها به جای «خارج اصول فقه» که هر روز درس می‌دهند، تفسیر قرآن می‌گویند. سال گذشته که آن کشیش هتاک آمریکایی قرآن را به آتش کشید، ایشان در بحث تفسیرشان به نقد انجیل و چالش‌های مسیحیت پرداختند. آنقدر بحث مفید و باارزشی بود که ثانیه شماری می‌کردم چهارشنبه بیاید و در درس ایشان حاضر شوم. ایشان سوالات و اشکالاتی را مطرح نمودند و از پاپ و کلیسا جواب خواستند؛ اما آنقدر بحثشان قوی و مستدل بود که هیچ کس لب از لب باز نکرد!

     مطالعه آن یادداشت ها، روزهای شیرین سال پیش را به یادم آورد. چهارشنبه‌ای بارانی بود که حضرت آیة الله، بالای منبر مسجد اعظم رفت[3]. سخن را با آیاتی از سوره یس آغاز کرد. آنجا که میفرماید: وَالْقُرْآنِ الْحَكيمِ، إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ، عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ. بحث بسیار شیرینی بود و با استدلالات قوی و متقن استاد، حلاوتش محسوس تر هم می‌شد. گزیده‌ای از جملات آن روز درس چنین بود:
     انجیل یوحنّا از بقیه اناجیل عندهم اقواست و وجه‌اش این است که یوحنّا علاوه بر گرفتن کلمات مسیح از خود او به عقیده آنها، صاحب مکاشفات یوحنّاست. لذا ما در وجه اول به این انجیل، راه معرفت به ضد را طی کردیم. البته این نکته مخفی نماند انجیلی که بر عیسی نازل شده، مورد تصدیق قرآن است و آن نزد امام زمان7 می‌باشد. بحث بر سر این انجیل که مبنای تمام تشکیلات دو فرقه مسیحیت از کاتولیک و پروتستان است می‌باشد. در این انجیل که میزان قطعی اعتقاداتشان است آمده که عیسی کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه‌ی خود خدا بود. در قرآن تعبیر کلمه هست. بِكَلِمَةٍ مِنْه‏ اسْمُهُ الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَم[4]. آن کلمه با این کلمه فرق دارد. در نفس کلمه تحریفی نیست. تحریف در ملحقات کلمه است. کلمه‌ی خود خدا بود، نتیجه این می‌شود که عیسی مشتق از خداست. قطعه‌ای از الوهیت است. در بحث مذهبی باید به قدری قوی بود که تمام ارکان مذاهب اربعه از جواب عاجز باشند. در بحث دینی هم اینچنین است. لذا باید با کمال دقت آیات را دید و بر اساس حکمت بحث کرد، نه تعصب. چون اساس این دین بر حکمت است و بر حق؛ و انحراف از حق در هر بابی مردود و باطل است.

     چون به تازگی و یکدفعه هوا سرد شده بود، حال مزاجی استاد خوب نبود و سرفه می‌کردند و سخن گفتن برایشان سخت بود. برای همین فرمودند: البته ما هر وقت نتوانستیم پایین می‌آییم، تعارف نداریم.

     انجیلی قدیمی به دست گرفته بودند و از روی آن سطوری را خواندند برای شاهد مثال. ماجرای این بود که نانی بر موسی نازل شده بود و در قرآن هم در ماجرای «المن و السلوی»[5] بدان اشاره شده است اما با تفاوت‌هایی نسبت به کتاب مقدس. مسیحی‌ها به عیسی گفتند معجزه موسی نانی بود، معجزه تو چیست؟! عیسی در جواب آنها گفت: اگر بر موسی نانی نازل شد، من خودم نان حیات هستم. هرکه پیش من آید، هرگز گرسنه نمی‌شود و هر که ایمان آورد هرگز تشنه نمی‌گردد. اینجا بود که استاد فرمودند:

     این مراسم عشاء ربانی چیست! غذایی که خون خدا را در رگهای آنان جاری می‌کند و مسیح در روحشان می‌رود. این معنایش این می‌شود که وقتی کشیش‌ها در کلیسا روابط نامشروع دارند، یعنی مسیح لواط را مرتکب شده. چون آنان جزئی از مسیح شده‌اند و او در خون و روحشان جاری گشته است. این چه دین و آیینی است؟! همچنان که مذهب شیعه بین مذاهب مظلوم است، این دین هم بین ادیان مظلوم است. ختام مطلب این است: إِنَّ مَثَلَ عيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُون‏ (آل عمران-59) إِنَّمَا الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْيَم‏ (نساء-171) مَا الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَة (مائده-75) وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِي الْمُلْك‏ (اسراء-111)[6]. این هدایت است یا مسیحیت؟! این حکمت است یا آن! این دین است یا آن!

     تا ظهر مرور یاددشت‌ها تمام شد. بعد از ظهر هم کتاب پیدایش را خواندم. وقتی کتاب مقدس را باز می‌کنی، اولین کتاب، کتاب پیدایش یا همان سفرپیدایش است. در بخشی از مقدمه این کتاب آمده است:

     در این کتاب می‌خوانیم که چگونه خدا دنیا را می‌آفریند، چگونه انسان را خلق می‌کند و او را در محیطی کامل و زیبا قرار می‌دهد. چگونه گناه وارد جهان می‌شود و سرانجام چگونه خدا برای نجات انسان گناهکار چاره‌ای می‌اندیشد. مطالبی که در این کتاب آمده عبارت است از: آغاز تاریخ بشر، آغاز هنر و صنایع دستی، چگونگی پیدایش زبانها و قومهای گوناگون. از فصل دوازده به بعد مسیر کتاب متوجه قوم اسرائیل می‌شود. از اینجا به بعد داستان زندگی ابراهیم، اسحاق، یعقوب و پسرانش در کتاب ثبت شده که در خاتمه با شرح زندگی یوسف در مصر پایان می‌پذیرد.

     موضوع اصلی کتاب پیدایش که در سراسر این کتاب محسوس است، این است که هرچند گناه انسان آنچه را که خدا خوب و زیبا آفریده بود خراب کرد، اما خدا از فعالیت خود دست نکشیده است، بلکه به دنبال بشر گمگشته است تا او را نجات دهد و رستگار سازد؛ خدا بر عالم هستی مسلط است و تاریخ بشر را در مسیر منافع و نجات عزیزان خود به پیش می‌برد.

     خیلی جالب و تعجب برانگیز است. در مقدمه این کتاب از خدایی سخن می‌گوید که توانا و مهربان است؛ اما وقتی داخل کتاب می‌شوی و جملات و کلمات آنرا می‌خوانی، از خدای توانا و مهربان و خیرخواه بشر خبری نیست. اصلا سفرپیدایش چنین خدایی را نمی‌شناسد. این کتاب، پیامبرانی را معرفی می‌کند که هرزگی و آلودگی به گناه، جزء لاینفک و جدا نشدنی زندگی شان است. پیامبرانی که زنا کارند و مشروب خوار!

     واقعا همیشه برایم سوال بوده که چطور می‌شود مسیحی‌ها کتاب مقدس را می‌خوانند و پی به بطلانش نمی‌برند. مگر می‌شود کتابی که مقدس است و آسمانی، اینقدر آلوده به آلوده گی‌ها باشد و خدا و پیامبرانی ناپاک و نامنزه داشته باشد. یا اینها از کتاب دینشان بی‌خبرند و یا اینکه بر قلبهایشان مهر زده‌اند تا حق را نبینند و نفهمند. وگرنه هر وجدان بیدار و هر انسان حق جو و بدور از تعصب، وقتی در مقابل حقیقت قرار می‌گیرد تسلیم می‌شود. این همان فطرت انسانی است که دنبال حق است و چون آنرا می‌یابد کرنش میکند.


[1]. نخستین بخش از کتاب مقدس و اولین کتاب از «اسفار پنجگانه» یا تورات.


[2]. آیت الله وحید خراسانی از مراجع بزرگ تقلید شیعه در قم.

[3]. دوازدهم آبان 1389.

[4]. سوره آل عمران –  آیه  45.

[5]. سوره اعراف  -  آیه 160.

[6]. مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است؛ که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود: «موجود باش!» او هم فوراً موجود شد. (بنابر این، ولادت مسیح بدون پدر، هرگز دلیل بر الوهیّت او نیست.)‏ (آل عمران-59) مسیح عیسی بن مریم فقط فرستاده خدا، و کلمه (و مخلوق) اوست، که او را به مریم القا نمود‏ (نساء-171)  مسیح فرزند مریم، فقط فرستاده (خدا) بود؛ پیش از وی نیز، فرستادگان دیگری بودند، مادرش، زن بسیار راستگویی بود (مائده-75) و بگو: «ستایش برای خداوندی است که نه فرزندی برای خود انتخاب کرده، و نه شریکی در حکومت دارد‏ (اسراء-111).

در قرآن، از انجیل و تورات به هدایت و نور تعبیر شده، آیا این طور نیست؟

در صفحات 68 تا 76 کتاب "حریصا" می خوانیم:

     گفتم: چرا این حرف را میزنی، دلیلت چیست؟

     جواب داد: در کتاب مقدس شما قرآن، از انجیل و تورات به هدایت و نور تعبیر شده، آیا این طور نیست؟
     گفتم: چرا همین طور است. آیا آیاتش را هم میدانی؟

     لابه لای کتابی که در دستش بود را گشت. کاغذی را در آورد و گفت: قرآن درباره تورات میگوید: إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ؛ همانا ما تورات را فرو فرستادیم که در آن هدایت و نور است[1] و درباره انجیل میگوید: وَآتَيْنَاهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدًى وَنُورٌ؛ و انجیل را به او دادیم که در آن هدایت و نور است[2]. این آیات کتاب شما هست یا نه؟!

     لبخندی زدم و گفتم: این آیات کتاب ما هست. تو درباره قرآن مطالعاتی کرده ای، برای مغلوب کردن من هم نکته خوبی را یافته ای، اما کاش در میان کتابها جست و جویی هم می‌کردی شاید جواب خودت را می‌یافتی. قرآن ما دو نوع آیات دارد. برخی از آیات قرآن «محکم» نامیده می‌شوند و برخی «متشابه»[3]. الآن فرصت توضیحش نیست و بحث درباره اینها را برای وقت مناسبی می‌گذارم. فقط در مورد این دو آیه که گفتی چند نکته را برایت می‌گویم. اولا این آیاتی که خواندی و نظایرش را که در قرآن می‌بینی برای تورات و انجیلی است که تحریف نشده، نه کتاب مقدسی که امروز هست. ثانیا گرچه در تورات و انجیل، نور و هدایت هست، اما قرآن نور آشکارتر و کاملترین و جامع‌ترین دستور سعادت بشر است. در این دو آیه که تو خواندی دقت کن. می‌گوید که تورات و انجیل هدایت و نور هستند. این تعبیر قرآن درباره این دو کتاب است. اما وقتی می‌خواهد خودش را معرفی کند میگوید وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُبِينًا؛ و به سوی شما نور آشکاری را فرو فرستادیم[4]. در این آیات خوب دقت کن و تعابیر را مورد مطالعه قرار بده. ثالثا این آیات مربوط به تورات و انجیل امروزی نیست. بلکه مقصود تورات و انجیل در زمان نزول قرآن و قبل از آمدن اسلام است. رابعا اینکه قبل از اشکال تراشی با این آیات، همانطوری که گفتم باید محکم و متشابه را بشناسی. طبق آیات محکمات قرآن، تمام اهل کتاب وظیفه دارند تا به آیین جدید گرویده و اسلام را بپذیرند.

     آرام آرام گفتم: آیا از این دیدگاه به موضوع نیندیشیده بودی؟

     لحظاتی سکوت کرد، نگذاشتم از فکر کردن به جوابم خارج شود. بی‌معطلی گفتم: چرا سعی نمی‌کنی با نگاه دوستانه به قرآن نگاه کنی؟ شاید نظرت عوض شد. آدم نباید در برخورد اول دیدی غرض آلود داشته باشد.

     داشتم گمان می‌کردم که قانعش کردم. البته مثل اینکه برای رسیدن به مطلوب خیلی عجله داشتم. همانطور که نگاهش به من دوخته بود گفت: فکر می‌کنی چونکه توانستی اولین سوال مرا توجیه کنی دیگر هیچ اشکالی در قرآن نیست. نخیر، این گمان باطلی است که قرآن را خالی از هرگونه اشکال و نقصی می‌دانی.

     با آرامش تمام گفتم: من که از اول گفتم، باز هم می‌گویم، هر سوال و اشکال و ایرادی را که نسبت به اسلام و قرآن و حضرت محمد9 داری بگو. یا جوابش را می‌دانم که می‌گویم و یا بلد نیستم که دنبالش می‌روم و جوابش را می‌یابم و می‌آورم. اگر هم چنین نشد و توانستی سوالی بی‌پاسخ بپرسی، با کمال میل مسیحی می‌شوم.

     با لبخندی که هم بوی جدی می‌داد و هم طعم شوخی گفت: من تو را مجبور می‌کنم مسیحی شوی.

     آنقدر مصمم و مطمئن این حرف را زد که اگر اینقدر به حقانیت اسلام و کتاب و پیامبرش یقین نداشتم قافیه را می‌باختم.

     جواب دادم: یکی از دعاهای همیشگی من این است که خدایا مرا به راه راست هدایت کن و در دنیا و آخرت عاقبت به خیر نما. اگر این دعای من به دست تو اجابت شود خوشحال می‌شوم. پس تمام تلاشت را بکن تا مرا قانع کنی. ولی منصف باش و با قهر و غرض به حرف‌ها و جواب‌های من نگاه نکن، شاید حق با من باشد و تو...

     -: بعید می‌دانم که کار به آنجا برسد. بگذار یک سوال دیگر ازت بپرسم. برگردیم به قرآن و بحث درباره اشکالاتش. نتیجه بحث‌ها همه چیز را روشن می‌کند.

     -: قبول، اگر سوالی داری بپرس وگرنه من سوالاتی درباره کتاب مقدس دارم.

     -: اول جواب این سوال را بده. درباره این آیه چه می‌گویی: وَمَا كَانَ هَٰذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرَىٰ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَٰكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ؛ شایسته نبود (و امکان نداشت) که این قرآن ، بدون وحی الهی به خدا نسبت داده شود؛ ولی تصدیقی است برای آنچه پیش از آن است (از کتب آسمانی)[5]. این آیه یعنی چه؟ آیا این آیه تاییدی بر کتاب‌های مقدس و مهر تاییدی بر آنان نیست؟ آیا مطابق این آیه و آیاتی نظیر آن، قرآن تصدیق کننده کتاب مقدس نمی‌باشد؟

     -: آقای کارل، کمی دقت کن. بخش عمده اشکال تو را در پاسخم به اشکال قبلی جواب دادم. اما شما دقت نمی‌کنی. اولین چیزی که در این آیه به روشنی دیده می‌شود، دعوت اهل کتاب - یهودیان و مسیحیان و ... - به پذیرش قرآن است. خیلی واضح است که اگر کتابی کامل تر و جامع تر و تکمیل کننده کتابهای پیشین نباشد، دعوت به آن معنا ندارد. خیلی این نکته واضح است. در ثانی گفتم که قرآن، تورات و انجیلی را که برای عصر گذشته بوده و پذیرش آن وظیفه مردم بوده را تصدیق می‌کند. باید دانست که قرآن، تورات و انجیل امروزی را که تحریف شده است را تصدیق نمی‌کند. اگر به جای دیده غرض آلود، منصفانه به این آیات نگاه کنی و تفکر نمایی، این مطلب روشن است که قرآن تصدیق می‌کند تورات و انجیلی برای امت‌های پیشین فرستاده شده و از طرفی دیگر مردم را تکلیف به پذیرش دین جدید می‌نماید، به جهت کمال و تمام بودن آن.

     -: چرا در میان جملات و کلماتت یکسره از تحریف انجیل می‌گویی؟! که گفته که انجیل تحریف شده؟! این حرف بی‌معنا و نسنجیده‌ای است که هیچ پایه‌ای ندارد و تنها برای برخورد با نفوذ مسیحیت آنرا شایعه نموده‌اند. گفتم که شما به قرآن خودتان التزام عملی ندارید و تنها به صورت ظاهری از آن دم می‌زنید. خداوند اراده کرده تا تمام کتابهای آسمانی را از تحریف حفظ نماید. چظور شما می‌گویید قرآن تان تحریف نشده اما کتاب مقدس تحریف شده!! مگر قرآن نمی‌گوید ما «ذکر» را که همان کتاب‌های آسمانی است از تحریف نجات می‌دهیم؛ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ؟[6] چطور خداوند قرآن شما را از تحریف نجات می‌دهد اما نمی‌تواند کتاب مقدس را مصون از تحریف نگه دارد؟

     -: قرار شد احساسی نباشیم و خیلی منطقی و علمی گفتگو کنیم. من جواب این اشکالاتت را نیز می‌دانم و از قبل مطالعه کرده‌ام. اول درباره آیه‌ای که اشاره کردی چند نکته را بگویم. اولا مقصود از «الذکر» در آیه، خصوص قرآن است. یعنی تنها قرآن مورد نظر این آیه است نه سایر کتابهای آسمانی. دلیل آن هم شاهدی است از خود قرآن در آیه‌ای دیگر. آیه دیگری می‌فرماید: وَإِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَلِقَوْمِكَ؛ و البته اين (قرآن) براى تو و قوم تو يادآورى است[7]. ثانیا مسئله حفاظت از ذکر در آیه‌ای که خواندی اختصاص به قرآن دارد، بر خلاف کتابهایی که قبل از قرآن نازل شده؛ لذا مصون از تحریف نمانده‌اند.

     مسئله دیگری که مطرح کردی، گفتی که چرا خداوند قرآن شما را از تحریف حفظ کرد اما نتوانست انجیل ما را از تحریف مصون بدارد. نه قرآن برای ماست و نه انجیل برای شما. باید بدانی که این هر دو کتابهایی آسمانی و مقدس‌اند که از طرف خدا نازل شده‌اند و برای تمام بشریت می‌باشد. حرف من این است که این انجیل و توراتی که امروز موجود است، آن انجیل و تورات مقدسی نیست که از طرف خدا آمده است. اگر کمی تحمل داشته باشی و به قول ما ایرانی‌ها دندان برجگر بگذاری، برایت روشن می‌کنم از حرفی که می‌زنم می‌توانم دفاع کنم.

     اینکه می‌گویی چرا خدا انجیل را از گزند تحریف در امان نگه نداشت، باید بگویم که اگر خداوند اراده می‌‏فرمود تا انجیل و تورات از تحریف مصون باشند حتما چنین می‏شد، ولی اراده خداوند گزاف نیست. بلکه اراده او برطبق مصلحت و حکمت جریان می‌یابد. درباره عدم تعلق اراده الهی بر جلوگیری از تحریف کتاب‏های آسمانی گذشته، این چند نکته را به خاطر داشته باش: اولا چون ادیان پیشین برای مقطع و برهه‏‌ای از تاریخ کارآیی داشته و قهرا با پیشرفت زمان و تاریخ باید در آنها تحولاتی حاصل می‌‏شد، حفظ آن کتابها برای همیشه ضروری نبوده است. ثانیا برای حفظ یک متن به صورت اصلی باید شرایط طبیعی چنین امری فراهم باشد. در اعصار گذشته تکامل خط و کتابت به آن میزان نبوده تا بتواند متنی را در بستر خویش و به صورت کامل حفظ نماید. البته با رشد تمدن بشری، زمینه‏‌های لازم برای چنین امری پدیدار گردید. ثالثا چون اسلام دین ابدی و قرآن سند جاوید آن است و حالت منتظره‌ای برای آن وجود ندارد، باید از دستخوش تحریف و دگرگونی مصون بماند. ولی کتاب‏های آسمانی گذشته به دلیل داشتن حالت منتظره، چنین ضرورتی را ایجاب نمی‌‏کردند. رابعا اینکه آنچه از برخی آیات قرآن به دست می‌آید، تورات و انجیل تا روزهای آغازین دین اسلام به صورت تحریف نشده باقی بوده است. بر این اساس می‌توان گفت تحریف‏‌ها پس از نزول قرآن صورت گرفته است. دراین صورت باید گفت: تورات و انجیل تا پایان دوران مأموریت خویش از تحریف مصون بوده‏‌اند.

     درباره آیاتی که قرآن به انجیل و مسیحیت و ادیان دیگر پرداخته سخن فراوان است. وقتی به چنین آیاتی می‌رسیم نباید در همان مرحله اول خود را پیروز بدانیم و گمان کنیم که قرآن را به تشکیک کشیده ایم. صحیح‌اش این است تا قدری در آن تامل کنیم و از متون و کتابهای معتبر و صحیح استفاده کنیم. شاید آنچه را که در نخستین لحظه دریافته ایم اشتباه باشد و این غرور و جهل ناشی از خرسندی تشکیک در قرآن، ما را تا آخر عمر در گمراهی نگه دارد.

     کارل عزیز، بگذار من خودم برایت آیه‌ای از قرآن را بخوانم که تا این لحظه به آن اشاره‌ای نکردی. قطع دارم اگر از آن خبر داشتی و در مطالعاتی که انجام دادی به آن بر می‌خوردی، تا الان سخنی از آن زده بودی و سعی می‌کردی با دستاویر کردن آن مرا به چالش بکشی.

     در دومین سوره از قرآن آمده است:

      إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَارَىٰ وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ کسانی که ايمان آوردند و کسانی که آيين يهودان و ترسايان و صابئان را برگزيدند، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند و کاری شايسته کنند، خدا به آنها پاداش نيک می‌دهد و نه بيمناک می‌شوند و نه محزون.[8]

     اگر تو خودت این آیه را خوانده بودی، با عجله و بی‌محابا می‌پرسیدی چگونه شما ما مسیحیان را انکار می‌کنید، در صورتی که قرآنتان به صراحت به حقانیت مسیحیان و سایر ادیان گواهی داده است. الحق و الانصاف چنین نمی‌گفتی؟

* * *

     لبخندی زد و همین طور چشم به لب‌های من دوخته بود تا حرفهایم را ادامه بدهم.

     نفس عمیقی کشیدم و کمی از شور و هیجان سخن گفتن کاستم. مقداری آرامتر و آهسته تر گفتم: درباره این آیه شریفه‌ای که خواندم سخن بسیار است. اگر فرصت بود، درباره همه این مطالبی که تا الان با هم سخن گفتیم بیشتر توضیح می‌دادم. اما حرفهای زیادی هست که هنوز درباره شان صحبت نکرده ایم. چند مطلب را درباره این آیه می‌گویم. اگر فرصت داشتی خودت بعدا مطالعه‌ای درباره آن داشته باش. اگر در این آیه خوب دقت کنی، متوجه می‌شوی که آیه با فعل ماضی آمده است. با این وجود تنها دلالت بر رستگاری آن دسته از یهود و نصارا دارد که پیش از ظهور اسلام، به خدا و رسول خدا ایمان آورده‌اند و اعمال صالح را در پیش گرفته‌اند. با توجه به این آیه در می‌یابیم که یهود و نصارایی را که بعد از ظهور اسلام از راه خود دست نکشیده‌اند و بر آیین خود باقی مانده‌اند را شامل نمی‌شود. این مطلب هم واضح است که یقین، حجت ذاتی است. اگر کسی بر هر دین و مذهب و آیینی بر مرام خود یقین داشته و از مرام دیگران نیز بی‌خبر باشد و یا حداقل احتمال حقانیت دیگران را نمی‌دهد، چنین کسی در صورتی که به یقین خود عمل کند اهل نجات خواهد بود. این مطلبی است که روایات اسلامی هم بدان اشاره دارد.

     نکته‌ای را که باید در مورد آیات، مد نظر قرار داد شان نزول آنهاست. در مورد شان نزول این آیه گفته شده که عده‌ای از اهل کتاب به پیامبر اسلام عرض کردند: پدرانمان که بر حکم دین و آیین خود بوده و از دنیا رحلت کرده‌اند جایگاهشان چگونه است؟ در این هنگام این آیه شریفه نازل شد.

     در آیه شریفه می‌فرماید: «من عمل صالحا». باید دانست که شریعت اسلامی ناسخ شرایع گذشته است، لذا عمل صالح به این است که طبق دین و شریعت جدید عمل شود.

* * *
     صحبت‌هایم که به اینجا رسید، زن جوانی از داخل کلیسا کارل را صدا زد. کارل هم ببخشیدی گفت و راهی کلیسا شد.

__________________________________

[1]. سوره مائده ، آیه44.

[2]. سوره مائده ، آیه46.

[3]. محكمات آياتى هستند كه معنى مراد آنها روشن است و به معنى غير مراد اشتباه نمى‌افتد. به اينگونه آيات بايد ايمان آورد و هم عمل كرد. آيات متشابهه آياتى هستند كه ظاهرشان مراد نيست و مراد واقعى آنها كه تاويل آنهاست را پيامبر و ائمه اهل بيت: مي‌دانند، ولى عامه مؤمنين كه به تاويل متشابهات راه ندارند علم به آنرا بايد به خدا و پيامبر و ائمه هدى ارجاع نمايند.

[4]. سوره نساء ، آیه 174.

[5]. سوره یونس ، آیه37.

[6]. سوره حجر ، آیه9.

[7]. سوره زخرف ، آیه44.

[8]. سوره بقره ، آیه 62.

حضرت محمد (ص) در کلام دکتر مارکس و جرج برنارد شاو

در صفحات 28 و 29 كتاب "حريصا" مي خوانيم:

     نزدیک غروب بود که به خانه برگشتیم. ناراحت بودم که پنجشنبه رو به پایان بود و من نتوانسته بودم برای گفتگوی یکشنبه مطالعه‌ای نمایم. از بعد مغرب تا موقع خواب فرصت را غنیمت شمردم و درباره نظریات مستشرقین و اندیشمندان غربی در رابطه با اسلام، پیامبر اسلام و قرآن مطالعه کردم. برخی از جملات این دانشمندان واقعا مرا شگفت زده کرد. مثلا «جرج برنارد شاو»  نویسنده و نمایشنامه نویس معروف انگلیسی درباره‌ی اسلام گفته:

     به نظر من اسلام تنها مذهبی است که استعداد آنرا دارد که بتواند با تحولات اعصار مختلف زندگی بشر همگام گردد. من راجع به مذهب محمّد پیشگویی می‌کنم که این مذهب را اروپای فردا خواهد پذیرفت، همانطوری که این مذهب به نظر اروپایی‌های امروز قابل قبول گردیده است .
     کلیسای قرون وسطی یا از روی جهل و یا از روی تعصب، اسلام را به وضع تاریک و مبهمی رنگ آمیزی کرده است. آنها این طور وانمود کرده‌اند که به نظر مردم، محمّد ضد مسپح آمده و اینچنین مسیحیان را از مذهب اسلام متنفر ساخته‌اند.
     من زندگی و کار محمد را مطالعه کرده‌ام، به عقیده من نه تنها او ضد مسیح نیست، بلکه او را باید نجات دهنده عالم بشریت دانست. من اعتقاد دارم اگر مردی مانند محمّد، دیکتاتوری دنیای جدید را به دست بگیرد، می‌تواند مسایل این جهان را چنان حل کند که آن صلح و سلمی که دنیا به آن نیازمند است تامین شود.
     «دکتر مارکس» (1883-1818) استاد انگلیسی تبار فلسفه گفته:
    محمّد نخستین پیامری است که تمام گفته‌هایش نوشته و ثبت شده است و از اینجاست که شخصیت پخته و پرامتیاز انسانی محمّد معلوم می‌گردد و ثابت می‌کند که حدیث‌های وی از دقت و صحت فراوانی برخوردار است. حقیقت غیر قابل انکار این است که او بدین جهت به پیامبری مبعوث گشت که برای جهان رسالتی را تجدید نماید که در حقیقت عصاره‌ی برتری یافته رسالت‌های پیشین است. رسالت او دستورالعمل ثابت جهان است. هر آنچه را که محمّد آورده است مغزهای امروز می‌پذیرند .
      قرآن شامل تمام پیام‌های خدایی است که در تمام کتب مقدسه، برای جمیع ملل آمده است. در قرآن آیاتی موجود است که اختصاص به طلب علم و دانش و تفکر و بحث و تدریس دارد و چاره‌ای جز این اعتراف ندارم که این کتاب محکم، بسیاری از اشتباهات بشر را تصحیح کرد .


نکته قابل توجه: یکی از عزیزان سوال کرده که منبع این نقل قول ها چیست. در پاسخ باید گفت که با تهیه کتاب و رجوع به صفحات ذکر شده منبع آنرا خواهیم یافت.

انشاالله به زودی متن کتاب به صورت PDF را در دسترستان قرار خواهیم داد.

کاش حداقل مسیحی‌های دنیا «پولس» را می‌شناختند


در صفحات 56 - 64 کتاب "حریصا" می خوانیم:


     کاش حداقل مسیحی‌های دنیا «پولس» را می‌شناختند. نه اینکه نمی‌شناسند، می‌شناسند. اما کاش فقط برای یکبار، قداستهای پوشالی او را کنار می‌گذاشتند و به مطالعه در رفتار و گفتار و اندیشه‌ی او می‌پرداختند. آن وقت نکات خیلی مهمی را در می‌یافتند. ریشه فساد‌های امروز در کلیسا و رهبران آنرا می‌توان در اندیشه‌ها و خیانت‌های پولس نسبت به حضرت عیسی و مسیحیت جستجو کرد. پولس یک شخصیت بزرگ و مقدس در مسیحیت است، اما آیا واقعا مستحق این همه قداست است؟ در حقیقت پولس را باید معمار مسیحیتی دانست که امروز رواج دارد. مسیحیتی که تحریفات بسیاری در آن دیده می‌شود و تناقضات موجود در کتاب مقدس‌اش آنقدر زیاد است که به هیچ وجه ممکن نمی‌توان توجیهش کرد.
      در کتاب «اعمال رسولان»  می‌خوانیم که:
     حدود سال چهل میلادی، شخصی یهودی به نام پولس یا شائول به مسیحیت گروید که تاریخ و آموزه‌های آنرا دگرگون ساخت. وی از فرقه فریسیان بود. وی از متعصبان یهود بود و در شکنجه و آزار مسیحیان اولیه دست داشت. وی از رئیس کاهنان نامه‌ای خواست تا به دمشق رفته و مسیحیانی را که بدانجا گریخته بودند را به اورشلیم برگرداند. اما به گفته مسیحیان در بین راه حادثه‌ای رخ داد که زندگی وی و تاریخ مسیحیت را متحول ساخت.
     پولس پس از ورود به مسیحیت شروع به تبلیغ دین جدید خود نمود. اما به زودی با حواریون اختلاف پیدا کرد. او که در بین مسیحیان یهودی الاصل اورشلیم پایگاهی نداشت، به سوی غیر یهودیان روانه شد تا مسیحیت را بین آنها تبلیغ کند. از آنجا که پطرس جانشین حضرت عیسی بود و پولس با حضور او نمی‌توانست موفقیتی کسب کند، از او خواست فقط بشارت بر یهودیان را بر عهده گیرد و بشارت بر امت‌ها را به وی بسپارد. او با این تقاضا دایره محدودیت پطرس را بسیار محدود کرد و در این راستا علنا با پطرس به مخالفت پرداخت.
     درباره فعالیت‌ها و نوع رفتار پولس با حواریون حضرت عیسی سخن بسیار است. مقالات و کتابهای فراوانی نگاشته شده تا به واکاوی و شناخت ابعاد زندگی و فعالیت‌های پولس بپردازد. یکی از مهمترین منابعی که ما در دست داریم، نامه خود او به «غلاطیان» است. او در این نامه به برخی سوالات راجع به مسیحیت و یهود پاسخ می‌دهد و رسالت خود را تشریح می‌نماید. در این نامه می‌خوانیم که او رسالت خود را الهی دانسته و گمان نموده که از طرف خدا و وحی به این رسالت برانگیخته شده است. در بخشی از این نامه مخالفت او را با پطرس وصی و جانشین حضرت عیسی می‌خوانیم:
     اما چون پطرس به انطاکیه آمد، او را مستقیما مخالفت نمودم؛ زیرا که مستوجب ملامت بود. چونکه قبل از آمدن بعضی از جانب یعقوب، با امت‌ها غذا می‌خورد، ولی چون آمدند از آنانی که اهل ختنه بودند ترسید. باز ایستاد و خویشتن را جدا ساخت و سایر یهودیان هم با وی نفاق کردند. به حدی که برنابا نیز در نفاق ایشان گرفتار شد. ولی چون دیدم که به راستی انجیل به استقامت رفتار نمی‌کند، پیش روی همه پطرس را گفتم: اگر تو که یهود هستی به طریق امت‌ها و نه به طریق یهود زیست نمی‌کنی، چون است که امت‌ها را مجبور می‌سازی که به طریق یهود رفتار کنند؟
     این همان پولس مقدسی است که در مسیحیت وجود دارد. همان نو کیش مسیحی که آزار و اذیت‌هایش در حق مسیحیان اولیه به راحتی از ذهن آنان نمی‌رود. او آنقدر گستاخ بوده که به استناد متن کتاب مقدس به خوبی متوجه می‌شویم. چگونه می‌توان کسی را که با وصی حضرت عیسی  - پطرس شمعون -  مخالف بوده را مورد قبول قرار داد؟
     باید دانست که پولس برای ترویج مسیحیت بین غیر یهودیان امپراطوری روم، دو تحریف عمده در مسیحیت انجام داد: اول اینکه اعمال و آداب دینی مسیحیت را آسان گرداند. زیرا برای غیر یهودیان عمل به دستورات پیچیده دین یهود بسیار سخت بود. از همین رو پولس در دین الهی و مقدس حضرت عیسی دست برد و شریعت را از مسیحیت حذف نمود و تنها ایمان را برای رستگاری کافی دانست. دومین تحریف او این بود که مسیحیت را از نظر عقیدتی چنان تغییر داد تا پذیرش آن برای مشرکان امپراطوری روم آسان گردد.
     «هاروی کاکس» نکته مهم و قابل تاملی را درباره پولس می‌گوید. وی بیان می‌دارد:
     پولس امروزه به خوبی برای ما شناخته شده نیست و غالبا متهم می‌شود که تعلیمات ابتدایی و ساده عیسی را منحرف کرد.
     «جان بایرناس» نویسنده مشهور «تاریخ جامع ادیان» درباره علت تحریف دین مسیح توسط پولس می‌نویسد:
     اما چون وی نزد امم غیر یهودی به دعوت مبعوث بود، فکر مسیحیت و بعثت و رجعت او به کلی نزد ایشان بیگانه بود. از این رو پولس از راه دیگر که متناسب فکر و اندیشه آن قوم بود در آمد.
     او آنقدر در دین الهی مسیحیت دست برد و تحریفات انجام داد که عده بسیاری از دانشمندان جهان از او به عنوان موسس مسیحیت کنونی یاد می‌کنند و وجود او را عامل اصلی وجود مسیحیت امروزی بر می‌شمرند.
     «شال جینیبر» در کتاب «المسیحیة» می‌نویسد:
     همانا پولس به رغم آنکه از همه بیشتر در مسیحیت مورد مناقشه و اعتراض واقع شده، ولی در این مطلب اختلافی نیست که او به حق، موسس مسیحیت کنونی است که بدون وجود او هرگز مسیحیت وجود نداشت.
     یکی دیگر از کسانی که در این زمینه سخنانی دارد، «مایکل هارت» است. او یک اختر فیزیکدان -  فیزیک بر پایه دانش ستارگان - یهودی،آمریکایی است. «صد: رتبه ‌بندی مؤثرترین چهره‌های تاریخ» کتابی است به قلم وی که با نفوذترین شخصیت‌های تاریخ مانند پیامبران، فیلسوفان، سیاستمداران، فرماندهان نظامی، شاعران، هنرمندان و جهانگشایان بر اساس ابعاد و اندازه نفوذ و تاثیرشان در تاریخ و جامعه بشری را معرفی می‌سازد. این کتاب اگر چه نواقصی دارد، ولی یکی از محاسن آن این است که مقام پرنفوذترین شخصیت تاریخ یا بعبارت دیگر والاترین شخصیت که بزرگترین تاثیر را در جامعه جهانی و تاریخ بشر بر جا گذاشته را معترف شده و آنرا به پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی اختصاص داده است. شخصیت‌های دوم و سوم به ترتیب اسحاق نیوتون وعیسی مسیح می‌باشند.
     «مایکل هرت» در بخشی از این کتاب چنین می‌نویسد:
     تاسیس مسیحیت به کوشش پولس باز می‌گردد؛ زیرا مسیح گرچه پایه‌های اخلاقی و روحی و سلوک انسانی مسیحیت را محکم ساخت، ولی پولس در حقیقت مخترع و موسس مبادی لاهوت بود و او بود که الوهیت مسیح را بر دین اضافه نمود. همانگونه که بخشی از عهد جدید را او تالیف کرده است. وی اولین مبشر مسیحیت در قرن اول میلادی ست که مسیحیت را دینی جهانی و از ادیان بزرگ قرار داد، در حالی که در ابتدای ظهورش تنها در محدود‌ی طایفه‌ی یهود مطرح بود و اگر پولس نبود هرگز کسی نمی‌دانست که آینده مسیحیت به کجا ختم می‌شود.
     اینها تازه بخشی از سخنان دانشمندان و تاریخ پژوهان درباره‌ی پولس است. اگر بخواهیم پولس را بهتر بشناسیم باید بدانیم که وی تحت تاثیر نظریات افلاطونی، الهیاتی را پدید آورد که در سخنان مسیح چیزی جز نکات مبهم از آنرا نمی‌توان یافت. برخی از تعلیمات او چنین بود:
او می‌گفت مسیح حکمت خداست و کلمه‌ای است که مرگش همه را نجات می‌دهد.
او اظهار می‌داشت که عیسی مسیح موجودی است آسمانی که طبیعت و ذاتی الوهی دارد، ولی خود را تنازل داده، صورت و پیکر انسانی را قبول کرده و از آسمان به زمین فرود آمده است.
او می‌گفت عیسی به حسب جسم از نسل داوود متولد شد و به حسب روح قدوسیت پسر خدا به قوت معروف گردید.
او در جایی دیگر می‌گوید مسیح خداوند گاری است که لعنت می‌شود تا مومنین را از تحت لعنت بیرون کشد.
او مومنان را به اطاعت محض از حاکمان فرا خوانده، آنان را نمایندگان خدا در زمین می‌دانست.
     درباره پولس سخن بسیار است. آنقدر در مورد وی و افکارش مطالب گفتنی زیاد است که ساعتها مطالعه و اندیشه را می‌طلبد. در میان همه مطالب، دانستن این مطلب ضروری است؛ با توجه به اینکه پولس در روزگار مسیح به او ایمان نیاورد تا از تعلیماتش بی‌واسطه استفاده کند، باید پرسید که پولس، انجیل را از کدام حواری فراگرفت و انجیلی را که بدان بشارت می‌داد اساسا چه بود؟
     وی در نامه‌ی خود به غلاطیان سوال نخست را این گونه پاسخ می‌دهد:
    ‌ای برادران! می‌خواهم بدانید انجیلی را که من به شما دادم، ساخته و پرداخته‌ی دست انسان نیست، من آنرا از کسی نگرفتم و کسی هم آن را به من نیاموخت، بلکه عیسی مسیح به وسیله‌ی الهام آنرا بر من آشکار ساخت.
     بدین ترتیب پولس خود را نیازمند به حواریون نمی‌یابد؛ و لذا در آثار وی نمی‌یابیم که حتی از یک انجیل مطلبی را نقل کند.
     در مورد سؤال دوم باید بگوییم پولس چنان نبود که همواره در سرزمینی آرام بگیرد. بنابراین به سرزمین روم و یونان سفر کرد و مدتی در شهرهای آن و کورینت اقامت گزید و با آرای یونانیان آشنا شد. وی می‌کوشید نظر رومیان و یونانیان را به سوی آرمان‌هایش جلب کند.
     نامه‌ی پولس به رومیان به همراه انجیل به چاپ رسیده و در دسترس قرار گرفته است. نامه دیگرش به قرنتیان از شدت دلبستگی وی به مجذوب ساختن یونانی‌ها حکایت می‌کند. پولس در این نامه می‌نویسد:
     من انجیل را مفت و مجانی به شما رسانیدم. من خود را حقیر ساختم تا شما سرافراز شوید. آیا با این کار، من مرتکب گناه شدم؟ من معاش خود را از کلیساهای دیگر گرفتم و یا به اصطلاح آنها را غارت کردم تا بتوانم مجانی به شما خدمت کنم...به حقانیت مسیح که در زندگی من است سوگند یاد می‌کنم که هیچ چیز نمی‌تواند مانع فخر من در تمام سرزمین یونان باشد.
     پیوند پولس با یونانیان - درعین آن که قصد تبلیغ انجیلش را داشت - وی را تحت تاثیر آن‌ها قرار داد. کشیش آمریکایی معروف، «مستر هاکس» در «قاموس کتاب مقدس» درباره‌ی تاثیرپذیری پولس از یونانیان می‌نویسد:
     از مهارت و تسلطی که به زبان یونانی داشته است معلوم می‌شود که از نوشته‌های یونانیان نیز بی‌اطلاع نبوده و با فیلسوفان آنان نیز مباحثات بسیار نموده و از شعرای آنان همچون «اریتس» و «میندر» و «واپای مندیز» اقتباس کرده است. با رجوع به مراسلات پولس که در واقع انجیل پولس را بازگو می‌کند، ملاحظه می‌کنیم که آرای پولس به تثلیث یونانی و اندیشه‌های «فیلون»، فیلسوفی که حدود بیست سال قبل از میلاد مسیح متولد شده، نزدیک است.
     فیلون متفکری یهودی بود که در اسکندریه به دنیا آمد و از یونانیان مایه گرفت. وی حکمت خود را بر اساس تأویل بنا نهاد و از این طریق تعالیم تورات و فلسفه‌ی یونانی را جمع نمود. اندیشه‌های او در مردم یونان تأثیر گذاشت و از طریق یونان در افکار آباء کلیسا نیز مؤثر افتاد.
     کشیش لبنانی «فردینان توتل» در اینباره می‌نویسد: فیلون با زیرکی عقاید دینی خود را به کمک فلسفه‌ی یونانی بیان کرد و در آثارش شیوه‌ی رمز را فراوان به کار گرفت. او تاثیر جدی بر پدران و اصحاب کلیسای شرقی بر جای گذاشت... . 
     در منابع و متون اسلامی هم پولس مورد مذمت قرار گرفته است. در احادیثی که از امامان و پیشوایان اسلامی نقل شده، نام پولس را با عذاب الهی و آتش دوزخ همراه می بینیم.
     در روایتی از امام کاظم نقل شده است:
     در یکی از بدترین مکان‌های جهنم که «سقر» نام دارد، نام پنج تن از امم سابق ذکر شده است؛ این پنج تن عبارتند از: قابیل، نمرود، فرعون، یهود (که قوم بنی اسرائیل را منحرف ساخته و از دین خارج کرد) و پولس (که نصرانیت را با بدعت‌های خود به وضعیت کنونی در آورد).
     همچنین در حدیثی از ششمین جانشین برحق پیامبر اسلام، امام صادق نقل شده است:
     رسولان الهی در زمان خود و پس از خود مبتلا به شیطان‌هایی بوده‌اند که آنان را آزرده و مردم را پس از آنان گمراه ساختند؛ دو شیطانی که نسبت به عیسی چنین کرده‌اند، پولس و مریسا بودند.
* * *